تبليغاتX
...خـــــاطرات یک موجود بی انتهـــــا...
ـــدست نوشته های عضو سابق فرقه ی اراذل و اوباشـــ
 

قربون دل این مردم برم من!

بعد از چند ماه خون به جیگری بالاخره یه جنمی نشون دادن یه آبی هم به این دل تشنه ی ما رسید...
قربون دل خودمم برم!!
خاک بر سرش!!!
شونصد بار تا حالا (بلکم بیشتر) شبیه اون صحنه های 16 آذر رو دیده و شنیده و صداشو در نیاوورده.
دله دیگه... نمی فهمه!

هر چی بهش می گم این قد کم رو و خجالتی نباش نمی فهمه!
هر چی می گم لازم نیست این قد رعایت حال طرف رو بکنی، چه ربطی داره که طرف فامیل و دوست و آشناس... نمی فهمه!
هر چی می گم داره به مقدساتت توهین می کنه... نمی فهمه!!

دله دیگه... نمی فهمه.
به قول یارو گفتنی: دل که نفهمه، عقل باید بره غاز بچرونه!!


پ.ن: جمله ی آخری قرضی بود! امشب ترکونده بودن این دیالوگای "به کجا چنین شتابان"! عجب نویسنده های عظیم الشانی داره این سریال!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 23:34  توسط سعید | 
 

(با اجازه ی بر و بچ سریال مسافران)

ستاره: من دیگه دانشگاه نمی رم!  اِه... بسه دیگه! اگه همین جور پیش برم ممکنه تا چند وقت دیگه
           فوق تخصص بگیرم...!!

بهرام:  فوق تخصص؟! چی هست؟ مریضیه؟!

ستاره: نه بابا!
          فوق تخصص یه چیزیه که می دن به اونایی که بیخودی درس می خونن! که بی خیال شن، برن
          سر یه کار دیگه !!

-:       خوب می رن سر چه کاری؟!

-:       می رن به یه سری دیگه که می خوان فوق تخصص بگیرن، درس می دن ...!

-:       اوو...

------------------------------------------

* نتیجه ی اخلاقی: وقتی مشکل بزرگی براتون پیش میاد که نا امیدانه در حلش عاجز می مونید، بهش نگاه کنید و بگید: اوو... !

*حرف رکیک مرتبط با موضوع: "تو درس بخون! چراشو بعداً می فهمی!!"

*نتیجه ی غیر اخلاقی: اگه از بچگی به جای جمله ی رکیک فوق!، به من می گفتن که هر وقت فلان کار رو انجام بدی، این جایزه یا این قدر پول بهت می دیم و منم می رفتم میدیدم برای انجام اون کار باید فلان درس و فلان کتاب رو بخونم و یاد بگیرم،... الآن پورفوسور بودم! یه پورفوسور مفید. مثل گردو! پر فوسفور و مفید!
ولی افسوس که از بچگی، کار برای کارگر بود و درس برای دانشمند! که البت، این دو تا خیلی با هم فرق دارن! اولی یه موجود چرکین و سیاه و کثیف و بی چاره است و دومی یه آقا! با ریش پورفوسوری، خوشبخت و بدون مشکل! که سر در اتاقش نوشته "علم برای علم"...


پ.ن۱: برای بهترین تیکه و لیچار! به اونی که گفت "علم برای علم" جایزه گذاشتم!
پ.ن۲: جایزشم یه مدرک فوق تخصص گوجه ای متالیکه، طلا کاری، تذهیب، درجه یک! مال یه خانم دکتر بوده ... !  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 22:28  توسط سعید | 
 

آره داداش !!

فاضل نظری می گه:
مستی نه از پیاله و از خم شروع شد   از جاده ی سه شنبه شب قم شروع شد!

ولی حکایت ما یه نمور توفیر داره...

اولندش که سه شنبه شب نبود!  پنج شنبه شب بود!
دومندش... جاده نبود که! کنار دریاچه بود...
سومندش هم، اصلاً قم و جمکران نبود! ولایت خودمون بود!!

حالا بد مستی بود یا نبود و کی بود و کجا بود و من که از فرقه در اومدم و که چی و این جور چیزاش به خودش مربوطه!

ولی بیت دومش همچی بگی نگی خود خودش بود:

آینه خیره شد به من و من به آینه   آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد...


پ.ن۱: سجاد می فهمه چی می گم!
پ.ن۲: این پست اصلاْ معنوی و عرفانی نبود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 23:25  توسط سعید | 
 

داشتیم کلید اسرار نگاه می کردیم!

پیر مرد بد زات گدایی بود که با دخترش زندگی می کرد.
هم گدایی می کرد، هم برای دور کردن حیوونای خونگی از خونه شون، از صاحباشون پول می گرفت ولی زبون بسته ها رو تو یه کیسه ی سر بسته پرت می کرد تو دریاچه ی بیرون روستا؛ پولایی که جمع می شد هم می داد به دخترش که بریزه تو بانک شهر.

خلاصه آخرش دختره پولا رو ورداشت و با دوست پسرش فلنگو بست!
پیر مرد بد بخت هم مخ پیچه گرفت و زد به آب و تو همون دریاچه غرق شد...

آخر قصه داشتن جسد پیرمردو از آب می کشیدن بیرون و ما هم مشغول تنفر از ذات کثیف و تاسف از عاقبت شنیع! و فحش و لعنت به جد و آبادش بودیم که وسط افکار صمیمانه مون!، خواهر کوچیکه، همون طور که جلوی تلویزیون دراز کشیده بود، با تعجب و مباهات! گفت: "چه جوری نقش به این سختی رو بازی می کنه؟!"


پ.ن1: هی بازیگر! گریه نکن...
پ.ن2: ما همه مون مثل همیم!
پ.ن۳: این سوال آبی (شایدم بنفش) رو از خواهر ما یادگاری داشته باشید! هر وقت، گلاب به روتون، دور از جون ما!، رفتید موال! موقع شستن دست و صورت ماهتون! اون یارو رو که تو آیینه دیدید! از خودتون بپرسید.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:15  توسط سعید | 
 

دوست اصفهانیم از خواهر کوچیکه پرسید: "تا حالا اصفهان اومدی؟"

خواهر کوچیکه گفت: "آره، یه بار... نه! دو بار اومدیم!"

- "خوب کجاها رفتی؟"

-"ام... میدون امام... مم...."

دیدم گیر کرده، گفتم: "یه پل بود..."

یه کم فکر کرد...

یهو گفت: "آها... پل وحید" !!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:5  توسط سعید | 
 

گزارش شماره n+1، از تیم تحقیقاتی زمین به کونفدراسیون راه شیری...

به نظر می رسد که در این چند ساله ی اخیر، یک بیگ بنگ بزرگ فرهنگی و اجتماعی هم در شهر تهران داشتیم که البته هنوز در این رابطه، گزارش موثقی از مراکز ستاره شناسی به دستمون نرسیده!

انسان هایی که در مناطق ۷۲ملت مانند خوابگاه و پایگاه های نظامی زندگی کرده و چند تا سرک هم به تبعیت از مسافرانی مانند سعدی و ناصرخسرو و مارکوپولوی فقید به این ور و اون ور کشور کشیده اند، می گویند که همه ی ایرانی ها در خیلی حرکات و اخلاق ها مشترکن و می شه با یک نگاه در دیار فرنگ گفت: این یارو، ایرانیه!
ولی انگار "بعضی" ایرانی ها و مخصوصاً تهرانی های امروز (که طی مطالعات میکروسکوپیک و ماکروسکوپیک موجود شناسان اخیر، اکثریت کولونی ها و جمعیت های این "بعضی" توی قسمت هایی موسوم به بالاشهر! دیده شده) با بقیه ایرانی ها فرق می کنن...!
به گفته ی همون انسان ها، یه چیزایی توشون تغییر کرده؛ جنسشون خارجی و بازار مشترک شده...!
جدید شدن!!
به طوری که تمایل شدیدی به سازی به نام "ساز مخالف" پیدا کرده و دچار توهماتی شده اند که خود را صاحب ایران و نظر خود را، نظر همه و لازم الاجرا می دانند...

چیزی که بیشتر از بقیه چیزها در این رابطه به چشم می خورد این است که در بلند ترین نقاط منازل این موجودات، ماه واره هایی از نوع بسیار قدیمی بشقابی به چشم می خورد که همه، رو به یک قبله ی مشترک ایستاده اند و به نظر می رسد، استفاده های فوق العاده مفید این موجودات از این وسیله ی زنگ زده ی معروف به "دایره زنگی"! عامل اصلی این بیگ بنگ بوده است.
به عنوان مثلا:ً موسیقی درمانی!، تمرین لهجه و زبان و لباس و قیافه ی بازار مشترک این ور آب و اون ور آب!، تماشای تصاویری به نام صحنه! و تمرین تحلیل های دینی و سیاسی معروف به تحلیل های آبکی(یا به روایتی، هر چی من دوست دارم!).

طی مطالعات اسناد تاریخی، کاشف به عمل آمد که موجوداتی مشابه، در حدود سی سال زمینی قبل از این به نام "گروه مجاهدین خلق" (که الآن بقایای آن ها به "گروپ منافقین" تغییر نام داده اند)، می زیسته اند. که عین این ها حرف می زدند و همان تحلیل های آبکی را بلد بودند.

طبق تایید کونفدراسون، درجه ی خشونت و حرکت های عجیب و فجیع موسوم به "دیوانه بازی" آن ها هم رو به افزایش بود که به دستور فرمانده ارشد کونفدراسیون، با اسلحه ی گنده ی ignominy نابود شدند.

گزارش فرت...!


 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 5:16  توسط سعید | 
 

نمی دونم چرا من این قدر نسبت به کت و شلوار و کت و شلوار پوش غریبم؟!
نگاهم به نزدیک ترین دوستا و فامیلا که کت و شلوار رسمی نو تنشونه، عینهو نگاه یه بچه ی تنها، به یه دعوا و فحش و فحش کاری خیابونیه!
چه برسه به یه کت و شلوار پوش صاف و صوف غریبه که یه لبخند مصنوعی هم چاشنی صورتش باشه! اییییی...!!!

ولی دم چارلیز ترون گرم!
!
تو "نوامبر شیرین" یک دست کامل لباس رسمی و کت و شلوار گرون قیمت آقا رو که همیشه می پوشید، صبح زود، قبل از بیدار شدن آقا! تقدیم کرد به سطل آشغال محترم سر کوچه!!
Freedom! no more suits...
و بعد از این واقعه ی مسرت بخش!  چقدر اون تی شرت و شلوار لی و اون سوشرت کلاه دار قرمز، به قیافه ی بهت زده ی نلسون میومد!
سارا جون! دمت گرم!


پ.ن1: تا دیر نشده بگم که "سارا" اسم شخصیت چارلیز ترون(Charlize Theron) بود؛ نه کس دیگه!
پ.ن2: محض اطلاع، نقش نلسون رو هم کیانو ریوز(Keanu Reeves) جون! بازی می کرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 19:16  توسط سعید | 

هیچی دل نواز تر از این نیست که با همچین پیامکی از خواب بیدار شی:

طرح n میلیون صلوات برای امام زمان (عج)! [مثلاً] زحمت 20 تاشو شما بکش، ده، پونزده تا شیعه ی دیگه هم منتظر نشستن تا این sms رو براشون بفرستی و ... قص علی هذا!

نمی دونم چه جوری حساب می کنن که آخرش تعداد صلوات ها به n میلیون می رسه؟!
البته، چیزی که مشخصه، اینه که اصلاً کسی نیست که حساب کنه!
مهم، پولیه که به جیب شرکت های محترم مخابراتی می ره که احتمالاً طراحان محترم این خرخوتک بازی ها هم خود شخص شخیصشون هستن!!

اصلاً مهم نیست که وقتی به یکی گیر می دن که توی 13 تومن برای هر sms، هزار و سیصد درصد! بی انصافی خوابیده، در جواب، اس ام اس 22 تومنی رو تحویل بگیرن!؛
مهم اینه که از احساسات مذهبی مردم هم بشه پول درآوورد...


پ.ن۱ : خرخوتک بازی همون جنگولک بازیه!
پ.ن۲ : کاش این غضنفر ما هم یه شرکت انحصاری داشت و کار مردم گیرش بود، به یه نون و نوایی می رسید! نه...؟

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 12:17  توسط سعید | 
 

ایول!
دختره تو سریاله می گفت: اصالت داشتن، همیشه دلیل برتری نیست!
چه معنی داره که آدم یه کار n هزار ساله ی اشتباه رو به خاطر اصالتش تکرار کنه؟


پ.ن۱: البته این جمله ی دومی رو یادش رفت بگه!
پ.ن۲: خب راست می گه دیگه، بعضی اصالت ها بر می گرده به سلسله ی n هزار ساله ی قابیلی ها!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 23:42  توسط سعید | 
 

داشتم تو کاغذها و نوشته های قدیمیم پرسه می زدم که خوردم به یه برگه ی پاره که عمر کلمه هاش حدوداً به دو سالی می رسید ...
ظاهراً یه جور فکر کردن بلند بلند بوده که کلمه هایی که ازش زاییده می شدن به جای امواج صوتی، روی جوهر و کاغذ سوار شده بودن...
توش نوشته بودم:


رقصیدن جلوی دیگران سه تا علت بیشتر نمی تونه داشته باشه!
یا از روی دیوونگیه، یا ابراز خوشحالیه، یا خودنمایی!

اگه ابراز  خوشحالی باشه، یه جور افراطه؛ نشون می ده که طرف یه کم بی ظرفیته! کنترل زیادی رو شادی هاش نداره.
برای این جور افراد، پست و مقام و پول و قدرت، سلاح های خطرناکی می شن؛ نباید بهشون زیاد آزادی عمل داد چون جنبه شو ندارن...
اگه برای خودنمایی باشه، نشون می ده که طرف، وسیله ی بهتری برای جلوه کردن پیدا نکرده؛ یعنی به جای هنر های دیگه که احتمالاً نداشته، از این راه خودشو نشون می ده...
اگه از رو دیوونگی باشه هم که...! خوب آزاده!!
 اگه رقص توی جمع ممنوع باشه، مجبور می شیم شادی هامون رو کنترل کنیم... و برای جلب توجه هم بریم سراغ هنر های احیاناً بهتر دیگه...
فکر کردن که خدا می خواسته حال ما رو بگیره که...


پ.ن: واه واه...! به حق فکرای ندیده و نشنیده!


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 16:40  توسط سعید | 
 

رفتنی، خیابونا رو بسته بودن و شعار می دادن

منم با لبخند، کل مسیر چند کیلومتری رو پیاده رفتم

تو راه، چند تفری رو دیدم که می گفتن ما اصلاً رای نمی دیم! کلی تو دلم بهشون بد و بیراه گفتم که چرا دهن کجی می کنن به سرنوشت مردم کشوری که توش زندگی می کنن؟!

برگشتنی، تاکسی گرفتم، دو قدم که اومد تو ترافیک قفل شد و این قدر موند تا پیاده شدیم.

دیگه نه از اون لبخند خبری بود نه از اون نگاه مهربانانه به جوانان غیور تبلیغاتی! که خیابون ها رو بسته بودن...

منتظر بودم یکی از اون خوش رنگاشون بیاد جلوم، تا می خوره بزنمش!!

از اون جایی که حضرت شانس! عنایت ویژه ای به بنده دارن! درست همین موقع، یه جوون خوش سیما و خوش اخلاق جلومو گرفت و گفت: ببخشید آقا! شما به کی رای می دید؟!!!

منم از خدا خواسته تمام خشممو جمع کردم تو چشمام و تمام تجمع های بی معنی که مانع از رسیدن من به قرارم شده بود رو تو صورت طرف دیدم! دستمو مشت کردم و محکم... گفتم: به هیشکی!!

تا اومدم ادامه بدم...

اون جوون خوش رو که هم چنان لبخند خودش رو حفظ کرده بود، با بی توجهی حرفم رو قطع کرد در حالی که به دوربین اون ور خیابون اشاره می کرد، گفت: خیلی ممنون! دوربین مخفی بود!!! دست تکون بده، برو...!


پ.ن: من... من... ! آخه...! ببین...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 1:8  توسط سعید | 
 

دیدید یه مادر، بچه شو بزنه؟ بعد بچه هه از شدت ترس، بپره تو بغل همون مادره؟!

از وقتی خودمو انداختم تو آغوشش! یک روز بد هم ندیدم.


پ.ن۱: خدا رو می گم بابا! این قدرها هم بچه ننه نیستیم!
پ.ن۲: جای توضیح داره، ولی حسش نیست!
پ.ن۳: چند وقتیه... هیچی!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 14:51  توسط سعید | 
 

یه کم فکر کن.

اووووه!

چه قدر خوندن! چه قدر بهونه! چه قدر قر می زنی؟!

یه کم فکر کن...


 
+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 13:58  توسط سعید | 
 

دیروز، سفر مشهد ما حتمی شده بود.

یک جلسه هم برگزار شد و هماهنگی های لازم انجام شد و همه، خوشحال و شاد و خندان، به امید این که دو روز دیگه تو خیابون امام رضا(ع) داریم به سمت حرم قدم می زنیم! جلسه رو ترک کردیم...

پرانتز باز- بنده، یک رفیق عزیز دارم که پروژه ی کارشناسی رو با هم گرفتیم -پرانتز بسته!

شب، یه لحظه با خودم فکر کردم که چه قدر من نامردم!؟ چند هفته است که هر کاری دلم خواسته، کردم؛ هر سفری که پیش اومده، رفتم و رفیق عزیزمون، تنهایی داره کارای پروژه رو انجام می ده. خب! دیگه روم نمی شه این دفعه، بهش بگم که دارم می رم مشهد!...
و صد البته! با توجه به مرام و معرفت نگارنده ی این سطور! دیگه زیاد، فکر کردن لازم نبود!
...
بلند شدم و طی یک حرکت ناگهانی و انتحاری! با آقای ک. تماس گرفتم و مشهد خودم رو با اقتدار هر چه تمام تر! لغو کردم.
...
هنوز یک ساعت نگذشته بود و من، راضی و خرسند از کم کردن روی جناب فردین! نشسته بودم که همون رفیق عزیز! تماس گرفت...

بعد از سلام و احوال پرسی و صحبت های همیشگی درباره ی پروژه، گفتم: "خب! دیگه چه خبر؟!"
گفت: "هیچی! با اجازه تون، فردا داریم با چند تا از دوستامون می ریم مشهد" !!!


پ.ن 1: اشکال نداره! خودم و خودت نداریم که! من نباشم تا تو باشی!!
پ.ن 2: می بینم که... با پ.ن1 بازم روی جناب فردین کم شد!! آخی...
پ.ن 3: البته من اصلاً هم تا اعماقم نسوختم! اشکال نداره که!!!
پ.ن 4: قابل توجه مبتلایان به کنجکاوی حاد! این آقای "ک" دقیقاً همون آقای "ک" توی پست "سفر خارجه" هستن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 18:36  توسط سعید | 

بعضی ها به چپ چپن! بعضی ها به راست راست.
یکی چفیه می اندازه، یکی دستبند سبز می بنده، یکی فشن می کنه، یکی ریش می ذاره، یکی یکی یکی ...
هر کی یه جور!
...
ولی یه وقتایی همه یه جور می شن!
مثلاً چه وقتایی؟مثلاً وقتی پای شهید میاد وسط.
دختر و پسر و عابر و راننده و چوپون و بازاری و فقیر و غنی و لات و لا مذهب و دزد و معتاد و بد وارث و بی وارث می گن: "دمش گرم".
حدود سیصد هزارتا آدم با دم گرم!...
...برای چی رفتن جبهه؟
ها؟
برای کشته شدن؟ نه بابا! سوت خمپاره که میومد، همه خوابیده بودن رو زمین.
برای دفاع از میهن و وطن پرستی؟ آره جون خودت؟ پس چرا اون موقع که روس ها و انگلیس ها از بالا و پایین داشتن مملکت رو می جویدن این حس وطن دوستی گل نکرد؟ مرم که همون مردمن! مثل ماست وایستادن بخت خوشگل من و تو رو نگاه کردن! چند نفری هم که یه جو جیگر داشتن، له شدن!
...
برای چی رفتن؟ این همه آدم؟ کم نبودن ها! اون همه آدم تو انقلاب, اون همه هم تو جنگ.
...
چی کار می خواستن بکنن؟ مگه چه راهی رو می خواستن برن؟ این راه شهید که می گن باید ادامه اش بدیم کجاست؟ چه شکلیه؟
حتمن شکل چادر و چفیه و ریش و ریشه است؟! به به! بالاخره فهمیدیم ملت برای چی کشته شدن؟
...
نه بابا! کجای کاری؟
منو ببین! ... منو نگاه کن!!
امام...
امام یه چیزی در گوشی به اینا گفته بود!
البته بلند گفت ها! همه شنیدن!
به خاطر همون هم بود که دیگه وای نستادن.
به خاطر حرف امام بود.
حرف امام؟!
...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:15  توسط سعید | 
 

به خواهر کوچیکه گفتم: اگه گفتی امسال سال چیه؟

گفت: سال جاری!


پ.ن: عجب حرفی بود!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 15:3  توسط سعید | 
 

تهران - بزرگراه بسيج مستضعفين! - پارک بسيج - ساعت: حدوداي 9 يا 10 شب.

يکي مون از رشت بود، يکي از اميديه، يکي از همدان!
يه مثلث چند ساله از رفقاي فابريك و پايه هاي ثابت مسابقات سالانه ي [...] كه هر سال همين جا دوباره دور هم جمع مي شديم. البته نه دقيقاً همين جا! ولي يه جايي همين نزديكي ها تو همين شهر شلوغ.

يادش به خير! فك كنم داشتيم يه چيزي مي خورديم يا با هم صحبت مي كرديم يا هردو؛ پارك هم نسبتاً شلوغ بود و هر كي سرش تو كار خودش كه يهو...
سر و صداي يه خانم با شخصيت! توجه همه رو به خودش جلب كرد! يه خانم ميان سال با مانتوي تقريباً آبي نفتي كه با گريه والتماس داشت يه چيزايي درباره ي شوهرش و بيمارستان مي گفت!
رفتيم جلوتر... كنار چند نفري كه دورش جمع شده بودن وايستاديم؛ خانم با همون حالت اضطراب و درماندگي و داد و فرياد ادامه داد: "شوهرم داره مي ميره! تو رو خدا كمك كنيد! داروهاشو بايد بخرم، فقط 9000 تومن! تو رو خدا! فقط 9000 تومن، يكي كمك كنه ..."

با تمام وجودش داد مي زد؛ خيلي ها تحت تاثير قرار گرفتن و بي اختيار دست هاشون رفت تو جيب هاشون و خلاصه يه نمايش جالب بود از تقابل انسانيت و ...، خيلي پول جمع كرد؛ بيشتر از اوني كه مي خواست! ما هم فقط نگاه كرديم! من چشمم به ساعت مچي خانم بود كه شايد بيشتر از 9000 تومن مي ارزيد؛
خلاصه، اون رفت و ما هم رفتيم اون طرف پارك و حدود يك ساعت بعد شايد هم كم تر اون طرف پارك... دوباره سر و صداي يه خانم با شخصيت! توجه همه رو به خودش جلب كرد! يه خانم ميان سال با مانتوي تقريباً آبي نفتي كه با گريه والتماس داشت يه چيزايي درباره ي شوهرش و بيمارستان مي گفت!

----------------------------------------

يه شب تو گلستان شهداي اصفهان، يكي منو كشيد كنار و يواش در گوشم گفت كه از شاهين شهر اومده و تو راه، كيفشو زدن! حالا مي خواد برگرده و فقط 1500 تومن مي خواد؛ مي گفت شمارتو بده فردا پولتو بهت پس مي دم! اتمسفر محيط هم منو گرفته بود! 2000 تومن بهش دادم گفتم برو خوش باش، نمي خواد پس بدي!
حدود يه ساعت بعد كه مي خواستم برم بيرون، همين آقاي كم حافظه!، دوباره جلومو گرفت و گفت كه از شاهين شهر اومده و ...


پ.ن:
بي چاره صندوق صدقات!
بي چاره اون دختر كوچيكه ي تو اون فيلم مستند كه به خاطر ده هزار تومن شهريه ي مدرسه ي روستا! ترك تحصيل كرده بود!
بي چاره آيه ي 273 سوره ي بقره!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 14:4  توسط سعید | 
 

پسره ی دیوانه!
از کناره های دیوار گرفته بود رفته بود بالا، یه دسته جارو هم داده بودن دستش داشت یکی یکی شیشه های پنجره های کوچیک بالای در انباری رو می شکست!
یکی نبود بگه آخه دیوانه! گیریم تونستی از توی اون پنجره های 30 سانت در 30 سانت رد شی، بعدش چی؟! پشتش که خالیه، بن بسته!
بد جوری جو گیر شده بودن!
آقاهه رو کشیدیم پایین دیدیم چند نفر دیگه افتادن به جون در پایین همون پنجره ها! قفلش که نشکست،  چند نفر دیگه اضافه شدن و کل در آهنی رو از جا کندن! بعد که دیدن پشتش خبری نیست ول کردن رفتن!
صدای جیغ و داد خانوما هم که ساکت نمی شد. یکی می گفت:"تورو خدا کمک کنید!" اون یکی داد می زد:"تو حموم! اونایی رو که تو حمومن نجات بدید"
یه کم اون ور تر، یکی، از کناره ی حفاظ بالکن طبقه اول کشیده بود بالا، با یه تیکه ی بزرگ از حفاظی که کنده شده بود، یه سرسره درست کرده بود و داشت یکی یکی دختر ها رو سر می داد پایین!

ادامه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 16:21  توسط سعید | 
 

بعضی ها در دل تاریخ، بدون هیچ نام و نشانی، ماندگار می شوند
ما هم که به نام و نشان نمی رسیم،
چرا ماندگار نشویم؟

این هم یکی از خاطرات من است:

محمد یک روحانی بود
محمد یک روحانی مبارز و از دوستان و هم رزمان شهید مدرس بود. شاعر هم بود و با شعرای بزرگ زمان خود داستان های جالبی داشت!
محمد در یک خانواده ی معتبر، یا بهتر بگم، در معتبر ترین خانواده ی روستای "اصله" از روستاهای شمالی همدان زندگی می کرد. اعتبار خانواده ی محمد هم به خاطر خود محمد بود. به خاطر علم و شجاعت و عزتی که از دینش گرفته بود؛ به طوری که تمام خان های منطقه از او حساب می بردند. حتی رضا شاه، در راستای جلب احساسات مذهبی مردم، یک عبا هم برای او فرستاده بود. مردم هم به چشم یک رهبر و مقتدا به او نگاه می کردند تا آن جا که اکثر مردم روستای اصله، نام خانوادگی خود را در شناسنامه های جدید، به نام خانوادگی محمد گذاشته بودند و هنوز هم آثار این هم نامی در این روستا دیده می شود!
در زمان محمد، یکی از بازماندگان حمله ی روس ها به ایران، در روستای اصله لنگر انداخته بود و به شغل شریف! مشروب سازی و شراب فروشی مشغول بود و بازار عیاشی و ظلم خان ها و فئودال ها را حسابی گرم می کرد.
یک روز، محمد، دستور داد که محل شراب سازی مرد روس را با تمام بند و بساطش تعطیل کنند؛ مردم هم که کاملاً از او حساب می بردند، ریختند و دیوارها را بر سر خُم ها آوار کردند. خان های منطقه هم که تا آن روز، با تساهل و تسامح با محمد رفتار می کردند، برآشفتند و چون باز هم جرأت جسارت به محمد را نداشتند، او را به خانه ی یکی از خان ها دعوت کرده و با نامردی تمام، با زهر از او پذیرایی کردند...
و  محمد شهید شد...
...
ولی تمام نشد!
درست است که سن پسر او در زمان شهادتش هنوز دو رقمی نشده بود و درست است که دیگر نه نامی از او مانده و نه حتی قبری! ولی نسلی از خود به یادگار گذاشت که هنوز هم از ویژگی ها و برکات وجود محمد سود می برند. هنوز هم نوادگان محمد از فرهیختگان و خواص جامعه ی خود هستند! و هنوز هم جریان خون و حیات محمد، در رگ و ریشه ی این خانواده، به وضوح احساس می شود.
محمد مرد بود!
محمد پدر پدر پدر من بود!
و من از نسل این شهید، در برابر تمام ظلم و استکبار جهانی، فریاد می زنم:

لبیک یا حسین...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 20:55  توسط سعید | 
 

وهابی بود!

شیعه شده بود...

دکتر فلانی! اهل یمن. با اون فارسی حرف زدن قشنگش!

می گفت اون موقع که وهابی بودم خبر نداشتم که امام حسین۱ شهید شده!
نه فقط من، هیشکی خبر نداشت! الآن هم همین طوره!!!

از وقتی که امام غزالی، مفتی اعظم اون موقع ها ی جهان اهل تسنن، فتوای تحریم ذکر امام حسین۲ رو برای حفظ قداست صحابه و خلفا داده بود، تا الآن قضیه ی عاشورا تو کشورهای سنی نشین و وهابی ها به بهترین وجه ممکن سانسور شده.
هر کی هم خبردار می شه بهش می گن اینا بازی هاییه که ایرانی ها سر امام حسین۳ درآووردن!


مفتی بزرگ فلان جا تازه چند هفته پیش فهمید که امام حسین۴ شهید شده! اومد تو یه سخنرانی افشاگرانه! خبر از شهادت امام حسین۵ داد!

خانم دکتر فلانی از علمای اهل تسنن امریکا، روز عاشورا زنگ زده بود به من، تبریک می گفت!
گفتم مگه روز شهادت امام حسین۶ هم تبریک داره؟
گفت اِ...، مگه امام حسین۷ تو خونه پدربزرگش فوت نکرده؟

وقتی مفتی اعظم فلان جا از مفتی اعظم اون یکی فلان جا پرسید چرا تا حالا نگفته بودید که امام حسین۸ شهید شده؟ جواب شنید که ترسیدیم سنی ها بشنوند و خدای نکرده شیعه بشن!!
منم شیعه شدم...

اینا رو همین امروز می گفت! قبل از دعای عرفه.
دعای عرفه ی امام حسین۹...


پ.ن: هدف از این نوشته، فقط و فقط، ۱۰ بار ذکر  امام حسین۱۰ (علیه السلام) بود!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 20:10  توسط سعید | 
 

حدود دو سال پيش بود؛ تو يه روز بهاري در ترمينال صفه اصفهان تو يه اتوبوس گرم و نرم نشسته بوديم و از آواز چلچله ها! لذت مي برديم و منتظر حركت اتوبوس به سمت تهران بوديم كه صداي بلند تر از حد معمول دو تا آقاي سبيل كلفت، آرامش نداشته مونو به هم زد.

دقت كردم ديدم دعوا طبق معمول سر صندليه، دقيقاً يادم نيست، نمي دونم يكيشون مي خواست كنار خانمش بشينه اون يكي نمي ذاشت مي گفت جاي خانم منه يا شماره صندليشون يكي بود يا اين از قيافه ي اون خوشش نيومده بود مي گفت عقب بشين نبينمت يا هر چي...!
بقيه ي مسافرا هم مثل من با چشم ها و دهان هاي باز منتظر ديدن پايان ماجرا بودن كه يه دفعه يه خانم ميان سال نيمه خشن، مانتويي با قد متوسط از جلوي اتوبوس راه افتاد اومد وسط اين دو تا سبيلو وايستاد و با صداي بلند تر از هر دوشون شروع كرد به خط و نشون كشيدن كه يا ساكت مي شيد مي شينيد سر جاتون يا جفتتونو ميندازم پايين!!!--!!!
اون دو تا آقا هم كه مثل بقيه، چشماشون گردِ گرد شده بود، از ترس هم كه نباشه از فرط تعجب مثل موش نشستن سر جاشون و ديگه صداشون در نيومد!
بعدش خانومه در حالي كه چشم هاي همه، تعقيبش مي كرد رفت جلو و صاف نشست پشت فرمون و تا تهران يه كله رفت!!!


پ.ن:
(مرد = زن) =» جوانزن - نازن - زنانگي - زنُم - زنُمَك - زن افكن ...
افتخاره؟ الآن بايد خوشحال باشيم يا ناراحت؟، وقتي تو تلويزيون شبيه اين راننده هاي زن اتوبوس و تريلي و حضور خانم ها رو تو شغل هاي تخيلي مي بينيم؟
از اون طرف هم همین طور،
باور كنيد اگه زايمان براي مردها امكان پذير مي شد...
لا اله الا الله!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 14:33  توسط سعید | 
 

هی می گه به ریش که نیست، به ریشه است!
آخه این حرفا رو از کجا درمیاری ؟!
حالا چون به ریشه است دیگه به ریش نمی تونه باشه؟! ها؟

اتفاقاً به ریش هم هست.

مثلاً یه نمونه اش:
تا چند وقت پیش که ریش نمی ذاشتم هر وقت بحث ازدواج پیش می اومد و یه اشارکی به ما می شد، مادر محترم سریع می پرید وسط و کات می داد. می گفت سعید هنوز بچه است و سریع بحثو عوض می کرد.
ولی حالا که بعضی وقتا منو با ریش می بینه، می گه سعید! درستو تموم کن یه زن برات بگیریم!!!


پ.ن: محض اطلاع خانم ها و آقایان محترم عرض کنم که با توجه به تجربیات بنده ی حقیر! ریش تاثیر فوق العاده ای تو اخلاق و سلامت و نوع نگاه مرد به زن داره. البته این موضوع هنوز در حد یه تجربه و نظریه است.
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 13:22  توسط سعید | 
 

آخرای ترم پیش بود که از طرف یه جایی تو دانشگاه، یه جشن دانش آموختگی گرفتن و ما رو هم به عنوان یکی از اعضای دانش آموخته! دعوت کردن!
منم هر چی اصرار کردم که بابا من یه ترم دیگه دارم، این وصله ها به ما نمی چسبه، گوش کسی بدهکار نبود.
گفتن معیار ما سال وروده نه سال خروج!! شما هم حتمن باید حضور داشته باشی (زوری!)

خلاصه مراسم تموم شد و اون وسط یه لوح تقدیر هم به ما دادن که شد بلای جون من!
درسته که روش زحمت کشیده بودن و با خط نستعلیق و نظر لطفشون بود ولی اصلن به دل من ننشست.
چون
اولن: اسم مراسم رو گذاشته بودن "جشن فارغ التحصیلی" که اصلن لغت قشنگی نیست
دومن: من فارغ التحصیل نبودم!
سومن: فامیلیمو اشتباه نوشته بودن!
چهارمن: [این مورد بسیار خصوصیه و نمی شه گفت!]
پنجمن: منو یاد گذشته می انداخت و حس های نوستالژیک و این حرفا.

تقدیر نامه ی مذکور رو بردم خونه و گذاشتمش بالای کمد خواهر کوچیکه کنار بقیه ی تقدیرنامه ها!! و تکیه دادمش به دیوار...


بعد از این قضیه انگار یه وزنه رو دلم سنگینی می کرد... با این که تصمیم خودم بود که چهار سال کارشناسیم بشه ۵ سال و برای رشته های فنی هم طبیعیه! ولی بازم یه لوح ناخواسته، هی بهم دهن کجی می کرد که "دیدی همه رفتن و تو موندی؟!"
از طرفی هم هی می گفتم " ایول! عجب مهم شدیم خودمون خبر نداریم"  کلی جلوی آیینه به خودم التماس دعا می گفتم که آره! ببینید! چقد ما رو تحویل می گیرن...!!
[یه احساس غرور و سرخوردگی توأم!]

و البته این پایان داستان نبود!
بازم خدا یه شاهکار دیگه از شاهکاراشو رو کرد:
چند وقت پیش که کمد رو جابجا می کردیم، دیدیم انگار یه چیزی پشتش تکون می خوره!
در آووردیم دیدیم یه لوح شکسته و تیکه پاره است که در وضعیت بسیار فجیعی به سر می بره، انگار روش با خط نستعلیق یه چیزایی نوشته بودن!!!
احتمالن از دسته گلای خواهر کوچیکه بوده یا شایدم...
نمی دونم چه سری تو این قضیه بود که با شکستن اون لوح، تمام شیشه های خیالی وجود منم شکست.

خیالم راحت شد!
اون تقدیرنامه ی زیبا هم با تمام خاطراتش به زباله دانی تاریخ پیوست
و من الآن با دلی آرام و قلبی مطمئن! ترم نهم کارشناسیم رو می گذرونم (اگه بعضیا بذارن؟!)

امضا: عضو سابق فرقه ی اراذل و اوباش
۳۰ مرداد سال نوآوری و شکوفایی
دانشگاه اصفهان
زیر نظر ۵ شهید گم نام


پ.ن: از قضا آیینه ی چینی شکست            خوب شد اسباب خودبینی شکست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 16:14  توسط سعید | 
 

خواهرکوچیکه اومد گفت: داداش! من یواش یواش یه استکان دوغ خوردم روزه ام باطل شد؟!

[...قبلش هم یه ناهار سیر ماکارونی خورده بود!]

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 10:30  توسط سعید | 
 
سلام
 
یه دوستی می گفت: اگه قراره مدت زیادی به وبلاگتون سر نزنید، برای احترام به مخاطب، این مسئله رو تو یه پست اعلام کنید تا عزیزان مخاطب هم در جریان قرار بگیرن.
...
خب ما هم که مرده ی مرام و معرفت این رفیق بی زبونمون! (همون یار مهربان! گرفتی؟!)
 
((همین جا اعلام می شود که مخاطبان عزیز وبلاگ این جانب! به دلیل یک مقدار کوچک مشغله ی این بنده ی حقیر، تا اطلاع ثانوی می توانند از برکات "نفس راحت" بهره مند گردند.))
 
ولی بعید به نظر می رسد که روزشمار این غیبت میمون و مبارک، به چهل برسد!
(البته خودتون که مستحضرید؛ این چیزا از نظر خدا و حضرت عزرائیل* و بروبچه ها اصلاً هم بعید نیست!!)
 
یا علی!
 

*: بعد از دوران جاهلی فهمیدم که حضرت عزرائیل از فرشتگان مقرب درگاه الهی بوده و احترامشان واجب و در رده ی احترام به شخص خدا و پیامبران اولوالعزم است. بنده شخصاً ارادت خاصی به این فرشته ی عزیز داشته و برای زیارتشان لحظه شماری می کنم!!
همین جا و در همین لحظه! از تمام جک  هایی که در مورد این فرشته ی گرامی گفته و شنیده ام ابراز ندامت کرده و بخشش خود و سایر افراد ناآگاه در این رابطه را از خالق ایشان خواستارم...
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 1:24  توسط سعید | 
 
حتماً باید چپ چپ نگاتون کنن؟
یا بعد از سخن رانی جذاب! شما یه خمیازه بکشن و بگن "خب! با من کاری نداری؟!"
 
تا بفهمی که هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد؟
 
حتماً باید یه جا ضایع شی؟
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:49  توسط سعید | 
 
خب!
بعضی چیزا رو نمی شه در ملأ عام گفت!!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 14:43  توسط سعید | 
 

خواهر کوچيکه هم روز مادر به مامانش هديه داد!
يکي از جوراباي مامانشو از تو کشو در آورد و کادو کرد داد بهش!


پ.ن1: ياد اون پرنده افتادم که با منقار کوچيکش آب مياورد مي ريخت رو آتيش نمرود!
پ.ن2: يا اون پير زني که با يه کلاف کوچيک اومده بود يوسفو بخره!
پ.ن3: يا کلاً، اونايي که نميگن کار من يه نفر به کجا مي رسه؟ تو اين گير و دار زندگي و سياست، که هر کي به فکر خودشه...
پ.ن۴: یه مطلب مرتبط: بی انتها(neverend.blogsky.com)

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 23:16  توسط سعید | 
 

خواهر کوچیکه می گفت: چه طور، من هر وقت از پیش دبستانی میام، به مامانم می گم چی کارا کردم؟

ولی اون، ساعت ۷ صبح، بدون این که چیزی به من بگه پا می شه می ره دندون پزشکی؟!

خوب حق داره!

بی انصافا!

چه طور من همه چیو صادقانه و رو در رو به همتون می گم ولی بعضی از شما از پشت نقاب و با رمز و کنایه با آدم حرف می زنید؟

تازه هیچ راهی هم برای جواب دادن نمی ذارید! بابا یه آدرسی، ایمیلی چیزی...
حد اقل نظرتونو خصوصی ندید تا همه ببینن.

من از انتقاد خوشم میاد. چون در جوابش حرف هایی رو می شه زد که در حالت عادی نمی شه گفت.

تازه اگه فکر می کنید یه کار یا یه نوشته ای غلطه! به همون کار یا نوشته گیر بدید، نه به شخصیت طرف! آدم ها رو به این راحتی نمی شه شناخت.

البته این فقط یه پیش نهاده!

یا علی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 12:15  توسط سعید | 
 

پلاک ۴۵، یه آپارتمان ۴ طبقه ی شیک ته یه کوچه بن بست بود.

هر چند پلاک روش نبود و به زور، اونم با اسم حاج آقا، پیداش کردیم.

سه نفری (البته با راننده می شدیم ۴ نفر) برای فرار از گرمای ساعت ۳:۳۰ بعد از ظهر، زیر سایه ی درخت توت کنار ماشین وایستاده بودیم. از وقتی که دوستمون زنگ طبقه ی دوم رو زده بود و خود حاج آقا گفته بود دارم میام، حدود نیم ساعت می گذشت.

ولی ۳ ساعت بعد که سخن رانی حاج آقا توی تالار پیامبر اعظم دانشگاه تموم شده بود، دیگه هیچ کدوممون انتظار ۳۰ دقیقه ای رو یادمون نبود.

یکی از هم اتاقی هام که تو جلسه بود یه کشف جالب کرده بود. شب تو خوابگاه گفت:

- می دونی سعید! من تو این سخن رانی یه چیز جالب فهمیدم!

-چی فهمیدی؟

-وقتی حاج آقا پناهیان گفت "الآن دیگه فرصت برای نفی حریف و تخریب رقیب نداریم، کار ما چیز دیگه است"

-خوب!

وقتی گفت: "الآن باید به جای تخریب طرف مقابل، خودمونو ثابت کنیم، وقتی ما قشنگ بدرخشیم، حریف خود به خود محو می شه، همه میان دنبال ما، اگه حریف رو سیاه کنیم بیشتر تو چشم می زنه!" و بقیه حرف هاش و سوال های بچه ها...

-...!

-فهمیدم که آقای پناهیان، یه سیبله که داره دنبال رهبر می ره!

-سیبل؟

-یعنی داره همون حرف های رهبر رو می زنه! ولی همه ی انتقادها رو به خودش می خره.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 12:25  توسط سعید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
صافی های امتحان تو در سایزهای مختلف موجود است.
خدایا!
آن قدر کوچکم کن که از تمام صافی ها عبور کنم.
(امضا: ـعضو سابق فرقه ی اراذل و اوباشـ)
...

پیوندهای روزانه
از ـعضو سابق فرقه ي اراذل و اوباشـ به امام رضا (عليه السلام)
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
آرشیو موضوعی
خاطره
تجربه
خواهر کوچیکه
محض خالی نبودن عریضه!
پیوندها
...بي انتها...
دستها (روان شناس كوچولو!)
فرزند قرن 15 هجري (هم فرقه اي!)
ابتلا

نقشه ي بازديدها
Locations of visitors to this page
يا علي!
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM