![]() |
![]() |
|
| ـــدست نوشته های عضو سابق فرقه ی اراذل و اوباشـــ |
|
داشتیم کلید اسرار نگاه می کردیم!
پ.ن1: هی بازیگر! گریه نکن... پ.ن2: ما همه مون مثل همیم! پ.ن۳: این سوال آبی (شایدم بنفش) رو از خواهر ما یادگاری داشته باشید! هر وقت، گلاب به روتون، دور از جون ما!، رفتید موال! موقع شستن دست و صورت ماهتون! اون یارو رو که تو آیینه دیدید! از خودتون بپرسید.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:15 توسط سعید |
|
|
دوست اصفهانیم از خواهر کوچیکه پرسید: "تا حالا اصفهان اومدی؟" خواهر کوچیکه گفت: "آره، یه بار... نه! دو بار اومدیم!" - "خوب کجاها رفتی؟" -"ام... میدون امام... مم...." دیدم گیر کرده، گفتم: "یه پل بود..." یه کم فکر کرد... یهو گفت: "آها... پل وحید" !!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:5 توسط سعید |
|
|
گزارش شماره n+1، از تیم تحقیقاتی زمین به کونفدراسیون راه شیری... به نظر می رسد که در این چند ساله ی اخیر، یک بیگ بنگ بزرگ فرهنگی و اجتماعی هم در شهر تهران داشتیم که البته هنوز در این رابطه، گزارش موثقی از مراکز ستاره شناسی به دستمون نرسیده! چیزی که بیشتر از بقیه چیزها در این رابطه به چشم می خورد این است که در بلند ترین نقاط منازل این موجودات، ماه واره هایی از نوع بسیار قدیمی بشقابی به چشم می خورد که همه، رو به یک قبله ی مشترک ایستاده اند و به نظر می رسد، استفاده های فوق العاده مفید این موجودات از این وسیله ی زنگ زده ی معروف به "دایره زنگی"! عامل اصلی این بیگ بنگ بوده است. طی مطالعات اسناد تاریخی، کاشف به عمل آمد که موجوداتی مشابه، در حدود سی سال زمینی قبل از این به نام "گروه مجاهدین خلق" (که الآن بقایای آن ها به "گروپ منافقین" تغییر نام داده اند)، می زیسته اند. که عین این ها حرف می زدند و همان تحلیل های آبکی را بلد بودند. طبق تایید کونفدراسون، درجه ی خشونت و حرکت های عجیب و فجیع موسوم به "دیوانه بازی" آن ها هم رو به افزایش بود که به دستور فرمانده ارشد کونفدراسیون، با اسلحه ی گنده ی ignominy نابود شدند. گزارش فرت...!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 5:16 توسط سعید |
|
|
نمی دونم چرا من این قدر نسبت به کت و شلوار و کت و شلوار پوش غریبم؟! ولی دم چارلیز ترون گرم!
پ.ن1: تا دیر نشده بگم که "سارا" اسم شخصیت چارلیز ترون(Charlize Theron) بود؛ نه کس دیگه! پ.ن2: محض اطلاع، نقش نلسون رو هم کیانو ریوز(Keanu Reeves) جون! بازی می کرد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 19:16 توسط سعید |
|
|
هیچی دل نواز تر از این نیست که با همچین پیامکی از خواب بیدار شی: طرح n میلیون صلوات برای امام زمان (عج)! [مثلاً] زحمت 20 تاشو شما بکش، ده، پونزده تا شیعه ی دیگه هم منتظر نشستن تا این sms رو براشون بفرستی و ... قص علی هذا! نمی دونم چه جوری حساب می کنن که آخرش تعداد صلوات ها به n میلیون می رسه؟! البته، چیزی که مشخصه، اینه که اصلاً کسی نیست که حساب کنه! مهم، پولیه که به جیب شرکت های محترم مخابراتی می ره که احتمالاً طراحان محترم این خرخوتک بازی ها هم خود شخص شخیصشون هستن!! اصلاً مهم نیست که وقتی به یکی گیر می دن که توی 13 تومن برای هر sms، هزار و سیصد درصد! بی انصافی خوابیده، در جواب، اس ام اس 22 تومنی رو تحویل بگیرن!؛ مهم اینه که از احساسات مذهبی مردم هم بشه پول درآوورد... پ.ن۱ : خرخوتک بازی همون جنگولک بازیه! پ.ن۲ : کاش این غضنفر ما هم یه شرکت انحصاری داشت و کار مردم گیرش بود، به یه نون و نوایی می رسید! نه...؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 12:17 توسط سعید |
|
|
ایول!
پ.ن۱: البته این جمله ی دومی رو یادش رفت بگه! پ.ن۲: خب راست می گه دیگه، بعضی اصالت ها بر می گرده به سلسله ی n هزار ساله ی قابیلی ها! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 23:42 توسط سعید |
|
|
داشتم تو کاغذها و نوشته های قدیمیم پرسه می زدم که خوردم به یه برگه ی پاره که عمر کلمه هاش حدوداً به دو سالی می رسید ...
پ.ن: واه واه...! به حق فکرای ندیده و نشنیده!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 16:40 توسط سعید |
|
|
رفتنی، خیابونا رو بسته بودن و شعار می دادن منم با لبخند، کل مسیر چند کیلومتری رو پیاده رفتم تو راه، چند تفری رو دیدم که می گفتن ما اصلاً رای نمی دیم! کلی تو دلم بهشون بد و بیراه گفتم که چرا دهن کجی می کنن به سرنوشت مردم کشوری که توش زندگی می کنن؟! برگشتنی، تاکسی گرفتم، دو قدم که اومد تو ترافیک قفل شد و این قدر موند تا پیاده شدیم. دیگه نه از اون لبخند خبری بود نه از اون نگاه مهربانانه به جوانان غیور تبلیغاتی! که خیابون ها رو بسته بودن... منتظر بودم یکی از اون خوش رنگاشون بیاد جلوم، تا می خوره بزنمش!! از اون جایی که حضرت شانس! عنایت ویژه ای به بنده دارن! درست همین موقع، یه جوون خوش سیما و خوش اخلاق جلومو گرفت و گفت: ببخشید آقا! شما به کی رای می دید؟!!! منم از خدا خواسته تمام خشممو جمع کردم تو چشمام و تمام تجمع های بی معنی که مانع از رسیدن من به قرارم شده بود رو تو صورت طرف دیدم! دستمو مشت کردم و محکم... گفتم: به هیشکی!! تا اومدم ادامه بدم... اون جوون خوش رو که هم چنان لبخند خودش رو حفظ کرده بود، با بی توجهی حرفم رو قطع کرد در حالی که به دوربین اون ور خیابون اشاره می کرد، گفت: خیلی ممنون! دوربین مخفی بود!!! دست تکون بده، برو...!
پ.ن: من... من... ! آخه...! ببین...!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 1:8 توسط سعید |
|
|
دیدید یه مادر، بچه شو بزنه؟ بعد بچه هه از شدت ترس، بپره تو بغل همون مادره؟! از وقتی خودمو انداختم تو آغوشش! یک روز بد هم ندیدم.
پ.ن۱: خدا رو می گم بابا! این قدرها هم بچه ننه نیستیم! پ.ن۲: جای توضیح داره، ولی حسش نیست! پ.ن۳: چند وقتیه... هیچی! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 14:51 توسط سعید |
|
|
یه کم فکر کن. اووووه! چه قدر خوندن! چه قدر بهونه! چه قدر قر می زنی؟! یه کم فکر کن...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 13:58 توسط سعید |
|
|
دیروز، سفر مشهد ما حتمی شده بود.
پ.ن 1: اشکال نداره! خودم و خودت نداریم که! من نباشم تا تو باشی!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 18:36 توسط سعید |
|
|
بعضی ها به چپ چپن! بعضی ها به راست راست. یکی چفیه می اندازه، یکی دستبند سبز می بنده، یکی فشن می کنه، یکی ریش می ذاره، یکی یکی یکی ... هر کی یه جور! ... ولی یه وقتایی همه یه جور می شن! مثلاً چه وقتایی؟مثلاً وقتی پای شهید میاد وسط. دختر و پسر و عابر و راننده و چوپون و بازاری و فقیر و غنی و لات و لا مذهب و دزد و معتاد و بد وارث و بی وارث می گن: "دمش گرم". حدود سیصد هزارتا آدم با دم گرم!... ...برای چی رفتن جبهه؟ ها؟ برای کشته شدن؟ نه بابا! سوت خمپاره که میومد، همه خوابیده بودن رو زمین. برای دفاع از میهن و وطن پرستی؟ آره جون خودت؟ پس چرا اون موقع که روس ها و انگلیس ها از بالا و پایین داشتن مملکت رو می جویدن این حس وطن دوستی گل نکرد؟ مرم که همون مردمن! مثل ماست وایستادن بخت خوشگل من و تو رو نگاه کردن! چند نفری هم که یه جو جیگر داشتن، له شدن! ... برای چی رفتن؟ این همه آدم؟ کم نبودن ها! اون همه آدم تو انقلاب, اون همه هم تو جنگ. ... چی کار می خواستن بکنن؟ مگه چه راهی رو می خواستن برن؟ این راه شهید که می گن باید ادامه اش بدیم کجاست؟ چه شکلیه؟ حتمن شکل چادر و چفیه و ریش و ریشه است؟! به به! بالاخره فهمیدیم ملت برای چی کشته شدن؟ ... نه بابا! کجای کاری؟ منو ببین! ... منو نگاه کن!! امام... امام یه چیزی در گوشی به اینا گفته بود! البته بلند گفت ها! همه شنیدن! به خاطر همون هم بود که دیگه وای نستادن. به خاطر حرف امام بود. حرف امام؟! ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:15 توسط سعید |
|
|
به خواهر کوچیکه گفتم: اگه گفتی امسال سال چیه؟ گفت: سال جاری!
پ.ن: عجب حرفی بود!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 15:3 توسط سعید |
|
|
تهران - بزرگراه بسيج مستضعفين! - پارک بسيج - ساعت: حدوداي 9 يا 10 شب. يکي مون از رشت بود، يکي از اميديه، يکي از همدان! يادش به خير! فك كنم داشتيم يه چيزي مي خورديم يا با هم صحبت مي كرديم يا هردو؛ پارك هم نسبتاً شلوغ بود و هر كي سرش تو كار خودش كه يهو... با تمام وجودش داد مي زد؛ خيلي ها تحت تاثير قرار گرفتن و بي اختيار دست هاشون رفت تو جيب هاشون و خلاصه يه نمايش جالب بود از تقابل انسانيت و ...، خيلي پول جمع كرد؛ بيشتر از اوني كه مي خواست! ما هم فقط نگاه كرديم! من چشمم به ساعت مچي خانم بود كه شايد بيشتر از 9000 تومن مي ارزيد؛ ---------------------------------------- يه شب تو گلستان شهداي اصفهان، يكي منو كشيد كنار و يواش در گوشم گفت كه از شاهين شهر اومده و تو راه، كيفشو زدن! حالا مي خواد برگرده و فقط 1500 تومن مي خواد؛ مي گفت شمارتو بده فردا پولتو بهت پس مي دم! اتمسفر محيط هم منو گرفته بود! 2000 تومن بهش دادم گفتم برو خوش باش، نمي خواد پس بدي!
پ.ن: بي چاره صندوق صدقات! بي چاره اون دختر كوچيكه ي تو اون فيلم مستند كه به خاطر ده هزار تومن شهريه ي مدرسه ي روستا! ترك تحصيل كرده بود! بي چاره آيه ي 273 سوره ي بقره!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 14:4 توسط سعید |
|
|
پسره ی دیوانه! ادامه در ادامه ی مطلب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 16:21 توسط سعید |
|
|
بعضی ها در دل تاریخ، بدون هیچ نام و نشانی، ماندگار می شوند این هم یکی از خاطرات من است:
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 20:55 توسط سعید |
|
|
وهابی بود! شیعه شده بود... دکتر فلانی! اهل یمن. با اون فارسی حرف زدن قشنگش! می گفت اون موقع که وهابی بودم خبر نداشتم که امام حسین۱ شهید شده! از وقتی که امام غزالی، مفتی اعظم اون موقع ها ی جهان اهل تسنن، فتوای تحریم ذکر امام حسین۲ رو برای حفظ قداست صحابه و خلفا داده بود، تا الآن قضیه ی عاشورا تو کشورهای سنی نشین و وهابی ها به بهترین وجه ممکن سانسور شده.
خانم دکتر فلانی از علمای اهل تسنن امریکا، روز عاشورا زنگ زده بود به من، تبریک می گفت! وقتی مفتی اعظم فلان جا از مفتی اعظم اون یکی فلان جا پرسید چرا تا حالا نگفته بودید که امام حسین۸ شهید شده؟ جواب شنید که ترسیدیم سنی ها بشنوند و خدای نکرده شیعه بشن!! اینا رو همین امروز می گفت! قبل از دعای عرفه.
پ.ن: هدف از این نوشته، فقط و فقط، ۱۰ بار ذکر امام حسین۱۰ (علیه السلام) بود!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 20:10 توسط سعید |
|
|
حدود دو سال پيش بود؛ تو يه روز بهاري در ترمينال صفه اصفهان تو يه اتوبوس گرم و نرم نشسته بوديم و از آواز چلچله ها! لذت مي برديم و منتظر حركت اتوبوس به سمت تهران بوديم كه صداي بلند تر از حد معمول دو تا آقاي سبيل كلفت، آرامش نداشته مونو به هم زد. دقت كردم ديدم دعوا طبق معمول سر صندليه، دقيقاً يادم نيست، نمي دونم يكيشون مي خواست كنار خانمش بشينه اون يكي نمي ذاشت مي گفت جاي خانم منه يا شماره صندليشون يكي بود يا اين از قيافه ي اون خوشش نيومده بود مي گفت عقب بشين نبينمت يا هر چي...!
پ.ن: (مرد = زن) =» جوانزن - نازن - زنانگي - زنُم - زنُمَك - زن افكن ... افتخاره؟ الآن بايد خوشحال باشيم يا ناراحت؟، وقتي تو تلويزيون شبيه اين راننده هاي زن اتوبوس و تريلي و حضور خانم ها رو تو شغل هاي تخيلي مي بينيم؟ از اون طرف هم همین طور، باور كنيد اگه زايمان براي مردها امكان پذير مي شد... لا اله الا الله!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 14:33 توسط سعید |
|
|
هی می گه به ریش که نیست، به ریشه است! اتفاقاً به ریش هم هست. مثلاً یه نمونه اش:
پ.ن: محض اطلاع خانم ها و آقایان محترم عرض کنم که با توجه به تجربیات بنده ی حقیر! ریش تاثیر فوق العاده ای تو اخلاق و سلامت و نوع نگاه مرد به زن داره. البته این موضوع هنوز در حد یه تجربه و نظریه است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 13:22 توسط سعید |
|
|
آخرای ترم پیش بود که از طرف یه جایی تو دانشگاه، یه جشن دانش آموختگی گرفتن و ما رو هم به عنوان یکی از اعضای دانش آموخته! دعوت کردن! خلاصه مراسم تموم شد و اون وسط یه لوح تقدیر هم به ما دادن که شد بلای جون من! تقدیر نامه ی مذکور رو بردم خونه و گذاشتمش بالای کمد خواهر کوچیکه کنار بقیه ی تقدیرنامه ها!! و تکیه دادمش به دیوار...
و البته این پایان داستان نبود! خیالم راحت شد! امضا: عضو سابق فرقه ی اراذل و اوباش
پ.ن: از قضا آیینه ی چینی شکست خوب شد اسباب خودبینی شکست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 16:14 توسط سعید |
|
|
خواهرکوچیکه اومد گفت: داداش! من یواش یواش یه استکان دوغ خوردم روزه ام باطل شد؟! [...قبلش هم یه ناهار سیر ماکارونی خورده بود!]
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مهر 1387ساعت 10:30 توسط سعید |
|
|
سلام
یه دوستی می گفت: اگه قراره مدت زیادی به وبلاگتون سر نزنید، برای احترام به مخاطب، این مسئله رو تو یه پست اعلام کنید تا عزیزان مخاطب هم در جریان قرار بگیرن.
...
خب ما هم که مرده ی مرام و معرفت این رفیق بی زبونمون! (همون یار مهربان! گرفتی؟!)
((همین جا اعلام می شود که مخاطبان عزیز وبلاگ این جانب! به دلیل یک مقدار کوچک مشغله ی این بنده ی حقیر، تا اطلاع ثانوی می توانند از برکات "نفس راحت" بهره مند گردند.))
ولی بعید به نظر می رسد که روزشمار این غیبت میمون و مبارک، به چهل برسد!
(البته خودتون که مستحضرید؛ این چیزا از نظر خدا و حضرت عزرائیل* و بروبچه ها اصلاً هم بعید نیست!!)
یا علی!
*: بعد از دوران جاهلی فهمیدم که حضرت عزرائیل از فرشتگان مقرب درگاه الهی بوده و احترامشان واجب و در رده ی احترام به شخص خدا و پیامبران اولوالعزم است. بنده شخصاً ارادت خاصی به این فرشته ی عزیز داشته و برای زیارتشان لحظه شماری می کنم!!
همین جا و در همین لحظه! از تمام جک هایی که در مورد این فرشته ی گرامی گفته و شنیده ام ابراز ندامت کرده و بخشش خود و سایر افراد ناآگاه در این رابطه را از خالق ایشان خواستارم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 1:24 توسط سعید |
|
|
حتماً باید چپ چپ نگاتون کنن؟
یا بعد از سخن رانی جذاب! شما یه خمیازه بکشن و بگن "خب! با من کاری نداری؟!"
تا بفهمی که هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد؟
حتماً باید یه جا ضایع شی؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:49 توسط سعید |
|
|
خب!
بعضی چیزا رو نمی شه در ملأ عام گفت!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 14:43 توسط سعید |
|
|
خواهر کوچيکه هم روز مادر به مامانش هديه داد!
پ.ن1: ياد اون پرنده افتادم که با منقار کوچيکش آب مياورد مي ريخت رو آتيش نمرود! پ.ن2: يا اون پير زني که با يه کلاف کوچيک اومده بود يوسفو بخره! پ.ن3: يا کلاً، اونايي که نميگن کار من يه نفر به کجا مي رسه؟ تو اين گير و دار زندگي و سياست، که هر کي به فکر خودشه... پ.ن۴: یه مطلب مرتبط: بی انتها(neverend.blogsky.com) |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 23:16 توسط سعید |
|
|
خواهر کوچیکه می گفت: چه طور، من هر وقت از پیش دبستانی میام، به مامانم می گم چی کارا کردم؟ ولی اون، ساعت ۷ صبح، بدون این که چیزی به من بگه پا می شه می ره دندون پزشکی؟! خوب حق داره! بی انصافا! چه طور من همه چیو صادقانه و رو در رو به همتون می گم ولی بعضی از شما از پشت نقاب و با رمز و کنایه با آدم حرف می زنید؟ تازه هیچ راهی هم برای جواب دادن نمی ذارید! بابا یه آدرسی، ایمیلی چیزی... من از انتقاد خوشم میاد. چون در جوابش حرف هایی رو می شه زد که در حالت عادی نمی شه گفت. تازه اگه فکر می کنید یه کار یا یه نوشته ای غلطه! به همون کار یا نوشته گیر بدید، نه به شخصیت طرف! آدم ها رو به این راحتی نمی شه شناخت. البته این فقط یه پیش نهاده! یا علی.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 12:15 توسط سعید |
|
|
پلاک ۴۵، یه آپارتمان ۴ طبقه ی شیک ته یه کوچه بن بست بود. هر چند پلاک روش نبود و به زور، اونم با اسم حاج آقا، پیداش کردیم. سه نفری (البته با راننده می شدیم ۴ نفر) برای فرار از گرمای ساعت ۳:۳۰ بعد از ظهر، زیر سایه ی درخت توت کنار ماشین وایستاده بودیم. از وقتی که دوستمون زنگ طبقه ی دوم رو زده بود و خود حاج آقا گفته بود دارم میام، حدود نیم ساعت می گذشت. ولی ۳ ساعت بعد که سخن رانی حاج آقا توی تالار پیامبر اعظم دانشگاه تموم شده بود، دیگه هیچ کدوممون انتظار ۳۰ دقیقه ای رو یادمون نبود. یکی از هم اتاقی هام که تو جلسه بود یه کشف جالب کرده بود. شب تو خوابگاه گفت: - می دونی سعید! من تو این سخن رانی یه چیز جالب فهمیدم! -چی فهمیدی؟ -وقتی حاج آقا پناهیان گفت "الآن دیگه فرصت برای نفی حریف و تخریب رقیب نداریم، کار ما چیز دیگه است" -خوب! وقتی گفت: "الآن باید به جای تخریب طرف مقابل، خودمونو ثابت کنیم، وقتی ما قشنگ بدرخشیم، حریف خود به خود محو می شه، همه میان دنبال ما، اگه حریف رو سیاه کنیم بیشتر تو چشم می زنه!" و بقیه حرف هاش و سوال های بچه ها... -...! -فهمیدم که آقای پناهیان، یه سیبله که داره دنبال رهبر می ره! -سیبل؟ -یعنی داره همون حرف های رهبر رو می زنه! ولی همه ی انتقادها رو به خودش می خره.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 12:25 توسط سعید |
|
|
عمق فاجعه خیلی زیاد بود! کف پاهام داغ شده بود، صحنه ها پشت سر هم از جلو چشام رد می شدن. صبح زود بود، خیلی زود! ساعت پنج؟ پنج و نیم؟ درست یادم نیست... درست نمی دونم، می دویدم که سریع تر برسم؟ یا می دویدم که سریع تر دور بشم!؟ فرار بود یا حمله؟ اقبال بود یا ادبار !؟ ... مهم نیست. اصلاً دویدن من ربطی به ماجرا نداشت!! بعضی وقتا از خوابگاه تا حرم* رو این جوری می رفتیم.
* حرم شهدای گم نام؛ حاوی پنج آرزوی ۲۸و۲۲و۲۰و۲۰و۱۹ ساله ی پنج مادر آرزو به دل!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:35 توسط سعید |
|
|
آقای ا.ک گفت فردا ۷:۴۵ صبح بیاید دفتر رییس دانشگاه، بچه های کانون ایران گردی رو دعوت کرده کارشون داره. فردا ساعت ۸:۳۰ دفتر رییس دانشگاه: حدود ۱۵ نفر دانشجو با نسبت جنسیتی ۱۱ به ۴ به نفع نسوان دور یه اتاق رو مبلا نشستیم و رییس درباره ی اردوهای دانشگاه و سیصدمین سالگرد تاسیس دانشگاه اصفهان صحبت می کنه. - خوب بچه ها، ما به مناسبت سی امین سالگرد انقلاب و سیصدمین سالگرد تاسیس دانشگاه تصمیم گرفتیم یه تیم ۳۰ نفره از دانشجوها رو بفرستیم یه سفر چند روزه ی خارج از کشور... (قند تو دل همه مون آب می شه، تپش قلب و ترشح آدرنالین وسردی کف دست بچه ها رو خیلی تابلو می شه حس کرد) - سه تا کشور رو مد نظر داریم که می خوایم یکیشو انتخاب کنیم. امارات، یا ترکیه، یا مالزی... (با خودم گفتم مالزی که بعیده، فک کردم حالا ترکیم قوی تره یا عربی؟ تو این فکر بودم که معافی سربازیم تا اون موقع میاد یا نه و برای پاسپورت از کی اقدام کنم و تو بازارای دبی و استانبول سرک می کشیدم که ...) - البته نحوه ی انتخاب هم به صورت قرعه کشی بین دانشجوهاست! که دیگه مشکلات انتخاب و انتصاب و این چیزا رو نداشته باشیم... (خوب من که تا حالا برای دلخوشی هم که شده یه دونه جایزه بانکی هم نبردم. کلاً تو قرعه کشی ها ۱۰۰٪ شکست خوردم ولی خدا رو چه دیدی؟ شاید شد؟!...) - و نکته ی دیگه این که تصمیم گرفتیم این ۳۰ نفر رو از خانم ها انتخاب کنیم!!! که مشکل سربازی نداشته باشن! (!) نیم ساعت پشت در دفتر بشینی و یه ساعت سخن رانی آقای رییس رو گوش کنی و کلی تو فرودگاه دبی منتظر تاکسی باشی و کلاستم بی خیال شی که ... لا اله الا الله!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:59 توسط سعید |
|
|
راننده داشت درباره ی قبرای روی تپه ها برام توضیح می داد: - این شیر سنگی ها رو می بینی؟ اینا خان بودن، این جوریشون کردن که معلوم بشه. - چی بودن؟ خام بودن؟! - خان بودن. خانـ...نـ...ن! رو یه قبر، چهار تا پای سنگی بود، به شکل مکعب مستطیل و یه مکعب بزرگ روشون که مثلاً بدن آقا شیره بوده و یه سر هم روش درست کرده بودن. داشتم اینا رو می نوشتم که احساس کردم یکی صدام می کنه. نفهمیدم چی می گفت ولی همینجوری فک کردم منو صدا می کنن! همین! می خواستم بگم که چقدر جالبه!
پ.ن: البته ما زیاد هم به قابلیتامون مغرور نمی شیم، اون "بعضی وقتا" رو الکی پررنگ نکردم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:57 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
صافی های امتحان تو در سایزهای مختلف موجود است.
خدایا! آن قدر کوچکم کن که از تمام صافی ها عبور کنم. (امضا: ـعضو سابق فرقه ی اراذل و اوباشـ) ... |
| پیوندهای روزانه |
|
از ـعضو سابق فرقه ي اراذل و اوباشـ به امام رضا (عليه السلام) آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
خاطره تجربه خواهر کوچیکه محض خالی نبودن عریضه! |
| پیوندها |
|
...بي انتها... دستها (روان شناس كوچولو!) فرزند قرن 15 هجري (هم فرقه اي!) بانوی نقره ای ابتلا |
| نقشه ي بازديدها |
| يا علي! |
|
RSS
|