شهر سوخته ۲ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 22:39

خاکسنری، نماد تهرانه!
رنگ شهر سوخته، خاکستریه...

یه جنگل سوخته رو اگه به حال خودش بذاری، سبز می شه...
ولی اگه آتیش، مکرر بیاد و بره... هیچ وقت سبز نمی شه! غیر از سبزی هایی که تو معرض آتیش نیستن همشون خاکستری سیاه می مونن...

این جا... بعضی درختا (بخونید آدما!) نمام قد و عریان! خودشونو تو معرض آتیش قرار دادن و می سوزن، سیاه سیاه می شن، خاکستری می شن، زشت می شن...

اونوقت برای این که زشتی های خودشونو بپوشونن، یه رنگ سبز به خودشون می زنن، لباس سبز می پوشن و فک می کنن خوشگل شدن، درخت (بخونید آدم!) شدن! بهش می گن جنبش سبز!!

گور بابای جنبش سبز... رنگ تهران خاکستریه، هر چقدر هم که آدمای رنگ شده داشته باشه...


نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

درس هایی از شیطان (۲) سه شنبه بیست و یکم دی 1389 0:57

این طرف و آن طرف را نگاه کرد و نزدیک شد...

به چشمان من خیره شد و گفت:

سؤال کردند...؛ فحش بده...

سکوت کردند...؛ با فریاد، تهمت بزن...

کار کردند...؛ با "پارازیت"! مسخره کن...

و کوچک ترین خطا و اشتباهشان را در دنیا فریاد بزن... کوه کردن کاه به عهده ی خودت!

گفت و رفت...

وقتی می رفت در حالی که پشتش به من بود دستش را بالا آورد و گفت:

به وقت فراغت هم شعار "آزادی" سر بده؛

آری... در جمهوری اسلامی همه باید "آزاد" باشند... جز حزب اللهی ها...


× درس هایی از شیطان (۱)


نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

آب و آسیاب! یکشنبه چهاردهم آذر 1389 0:39

ظاهراً آب ها از آسیاب افتاده...

دیگه لازم نیست دایم زیر نقاب حرف بزنم.

نمی شه که همه حرف ها رو تو این قالب زد!

حالا ما یه چیزی گفتیم!!

آدمی نیستم که بتونم تو قالب زندگی روزمره و عادی حرف هامو بزنم...

روزمرگی ها و خاطرات برای خودش، گاهی پرواز کردن هم لازمه.

پس دوباره راه می اندازیم باند پروازمان را از این جا: بازگشت بی انتها !

...


نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

درس هایی از شیطان ۱ (۱۳+) یکشنبه سی ام آبان 1389 23:59

شیطان گفت: اخبار ناخوش آمد ما را سانسور کن!

گفتم: چگونه؟

گفت:

هر چیزی که از اخبار تلویزیون داخلی شنیدی بگو دروغه!

اگه نشد، بگو این یارو (خبر نگار، گوینده خبر، مصاحبه شونده، سخن ران یا ...) خیلی آدم عوضی ایه!

نشد، بگو "یعنی هیچ مشکل و خبر مهم تری تو مملکت نداریم؟"

بازم نشد، یه دروغ رکیک درست کن بچسبون بهش یگو منظورشون اینه!

نشد، مسخره کن! فحش بده!

نشد، خاک بر سر بی عرضه ات کنن! خفه خون بگیر خودم یه جوری جمعش می کنم...!!




نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

حج با طعم یه بست تریاک! سه شنبه هجدهم آبان 1389 1:41

به فروشنده می گم: کتاب "حج" دکتر شریعتی رو دارید؟

می گه: نه! ولی می تونم برات جورش کنم... می خوای؟!

-آره خوب... حتما می خوام که می پرسم!

<با موبایلش به یکی زنگ می زنه و آمار "حج" رو می گیره، تابلوئه که طرف هم می گه دارم ولی فروشنده مذکور به روی خودش نمیاره! و قطع می کنه...>

(می خواد بگه دارم با زحمت گیرش میارم!)

- الآن به یه جا دیگه زنگ می زنم جورش می کنم برات...!

<لحنش جوریه که احساس می کنم دارم یه بست تریاک می خرم!!>

- می گه این یکی داره؛ می خوای دیگه؟!!

- بـــ ...له، بـــ ...له! می خوام!!

- میاد جلو و یواش می گه: قیمتش که برات مهم نیست؟ یه کم قیمتش بالاست!

<دیگه مطمئن می شم که دارم یه بست تریاک می خرم!!>

- من که به امید این کتاب دست دوم های جلدی ۵۰۰ تومن اومدم، می گم چقده مگه!؟

- هشت هزار تومن!!

- بی خیال بابا! چی داره مگه؟

- اصله اصله! کپی هم نیست! بدون سانسور!!! اصله... هیج جا گیر نمیاری!

- برو بابا مرد حسابی "حج" هم سانسور داره؟ (اصلا به عمرت یه خط ازش خوندی؟)

- آره! پس چرا دیگه چاپش نمی کنن؟

- خیلی ممنون! تو اینترنت هست!، می خواستم کتابشو داشته باشم. خدافظ شما...

<می رم چند تا مغازه بالا تر می بینم داره، می خرم ۴۵۰۰ تومن! اصل! چاپ بیستم!! ۱۳۷۸>

<دو جمله ازش می خونم:>

...هرگز از دوباره جان گرفتن ابلیس بی جان شده غافل مباش!
که انقلاب، پس از پیروزی نیز، هماره در خطر انهدام است، در خطر ضد انقلاب است...



پ.ن۰: "بست" و "لول" از واحد های شمارش تریاک هستند!!

پ.ن۱: دوستمون می گفت: تو ابن مملکت، همه حق دارند حرف بزنند جز حزب اللهی ها! (ربط نداشت؟)

پ.ن۲: پس بگو قضیه سانسور چی بود؟ شریعتی هم انقلابی از آب در اومد! فک کردی اونم مثل هر چی به ضرر اونوریاس سانسور رسانه ای شده! تو BBC و VOA و Fox NEWS و "کوفت نیوز" و "دردناک" و "زهرمارترین" بایکوت خبری شده! فک کردی اینم مثل عقاید مذهبی نا متجانس با فرهنگ مدرنه که باید تو دلت نگه داری و ماسک بازیگری به صورتت بزنی؟! اصله اصله؟! کپی هم نیست؟!!


نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

هم جنس جمعه شانزدهم مهر 1389 18:55

آخ دلم لک زده برای اون روزایی که با دوستای هم جنس خودمون بشینیم دور هم و به دنیا بخندیم...!



پ.ن: هر کی بگه که زمان فعلت ایراد داره و باید می گفتی: "می نشستیم دور هم و ...." اولین سوژه ی خنده رو تحویل داده!


نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

شهر سوخته 1 جمعه دوم مهر 1389 22:45

 

 چه پايتختي داره اين ايران 15000 ساله!

واي به حال اين ملت اگه بخوان كشورشونو با تهران بشناسن!

مثلن يه نمونه فرهنگي:
فك كنيد تو انگليس، يكي پيدا شه كه تا حالا اسم آكسفورد هم به گوشش نخورده باشه...!
فك كنيد...‎
‎ تو همين چند روزه، من چندين تهراني رو ديدم كه اصلا نمي دونستن دانشگاه تهران چي هست!!؟ بايد باور كنيد!! بعضي وقتا، مجبور مي شدم به ميدون انقلاب و نماز جمعه متوسل شم!؛ آخرش هم با سرشون تاييد مي كردن كه مي دونن كجاست ولي فرداش‎ ‎كه دوباره مي پرسيدن، "دقيقا كدوم دانشگاه قبول شدي!؟" خود زني مي كردم!

يا مثلا يه نمونه ديگه:
پسره، مثل همه ی دوستاش، دو هزار جور گردن بند و دست بند و النگو و زنجير مارك دار بهش آويزونه و احساس مي كنه خيلي شبيه ساسي مانكن و غضنفر گوركن شده!
البته وقتي داره با وسواس فوق العاده، موهاشو جلوي آينه به بالا و پایین و طرفین سيخ مي كنه، روحش هم خبر نداره كه هر كدوم از اون جنگولكا داره يه دين و فرقه اي رو داد مي زنه كه توش به همين پسره ي فشن ميگن "گوييم"!
خوب! گفتن اين كه اين "گوييم" چي هست و چه خواصي داره، فايده نداره، چون گوش اين خوش تيپ ها براي هر حرفي كه خارج از دايره فرهنگي VOA‏ و farsi1 و برنامه هاي شاد و متنوع اون دايره زنگي ذليل شده باشه، بوق مي زنه؛
مي گه: "بي خيال بابا، يه كم زير ديپلم حرف بزن ما هم بفهميم"...

---- --- --- --- -- -- - -

چند وقتيه به فكرش افتادم كه ديگه فرانسه رو با پاريس نشناسم و وقتي مي گن تركيه، ياد استانبول نيفتم؛ و هر روزي كه پامو از دانشگاه بيرون مي ذارم و به اجبار صله ارحام هم كه شده سر خرو به سمت غرب كج مي كنم، خدا رو شكر كنم كه جاذبه هاي توريستي تهران به اصفهان و يزد و شيراز نميرسه و تو خاطره هايي كه توريستا از سفر ايرانشون و فرهنگ ايراني مي نويسن، اثري از آسمون خاكستري تهران نيست...


پ.ن۱: البته تهراني هاي هم درد و ساكت و چراغ خاموش به خودشون نگيرن اشاره ي اين دست نوشته به اون درصد كوچيك تهراني نماهاست كه چون خيلي سر و صدا دارن، آدم فك مي كنه كل شهرو گرفتن.

 پ.ن۲: دیدی دل نمی دی؟! اصلن فهمیدی "مثلن" اول با "مثلاً" دوم فرق داشت؟؟ کلی نکته تو همین یه نکته است... دقت نمی کنی دیگه! بعد هی می گی تهران، شباش قشنگه!!

 

نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

سرمایه گذاری تو روز روشن! پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389 19:30

دو سال و سه ماه پیش...
تهران، نمایشگاه کتاب، جلوی عابر بانک...
کاملاً غیر منتظره، یکی اومد یه کیف پول به ما هدیه داد و رفت؛ کلی خوشحال شدیم!

دو سال و سه ماه بعد...
تهران، خیابون دماوند، جلوی عابر بانک!
کاملاً غیر منتظره، یکی اومد، همون کیف پولو ازم گرفت! بازم کلی خوشحال شدم!!

...

البته اولی با احترام و لبخند و بی منت بود؛ خوشحال شدم چون کیف پول نداشتم...
دومی هم به زور چاقو بود و نهصد و پنجاه تومن، وجه رایج مملکت هم با کیف پول رفت...!؛ بازم خوشحال شدم! چون زنده موندم...!

و صد البته اگه کیف مذکور مثل روز اولش، خالی و تر و تمیز می رفت، خوشحالیم دو صد چندان می شد!


نتیجه اخلاقی:
  این جا تهرانه، یعنی شهری که ...!

نتیجه غیر اخلاقی!:
  می شه پی برد که کلاً این جا، هر چی که بهت بدن، یه روزی ازت می گیرن؛ خوب! قاعدتاً باید سعی کرد که این جا!، رو و توی هیچ چی، بیشتر از حدش سرمایه گذاری نکرد، اونم تو روز روشن!
اصن، سعی کن کلاً سرمایه گذاری نکنی، آدم عاقل! موقع گرفتن، پوستت کنده می شه، جیغت هم در میاد!

اگه خیلی دوست داری! برو اون جا، سرمایه گذاری کن...


واژه های جایگزین مصوبه ی فرهنگستان موجود بی انتها:

اینجا: -> این ورا       /      اون جا: -> همون جا

سرمایه گذاری: ->   دل بستن، وابستگی، گیر کردن و کلاً هر چیزی که دل کندن و جدا شدن را سخت می نماید.


پ.ن: ندارد.



نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

مدخل و مخرج جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389 0:29
یه چیز جالب دیگه! اینه که تو خیلی از بیمارستانا مجراهای ورود و خروج آدما چند قدم بیشتر با هم فاصله ندارن...
ورود و خروج به دنیای خاکی رو عرض می کنم!
مثلن همین امروز! (آخرین روز کاری من تو بیمارستان)...
از راهرو که به طرف اورژانس می ری، از کنار بخش زایمان رد می شی؛ صدای فریادهای دلخراش و جان گداز یک زن! و بعدش هم که قاعدتن! گریه ی بچه و بعدش هم جشن ورود!...

چند قدم جلوتر، ته راهرو، به سمت راست که می پیچی، باز هم صدای فریادهای دلخراش و جان گداز یک زن! ولی این بار به خاطر خروج یه عزیز از دست رفته...!

اون طرف، (سمت مدخل) داد و گریه و گل و شیرینی، این طرف هم (سمت مخرج!) داد و گریه و گل و شیرینی! (خرما و حلوا و میشکا هم شیرینیه دیگه!)

خلاصه ش اینه که با کلی خوش آمد گویی میای بیرون وکلی تحویلت می گیرن و کلی برای خودت دور می زنی و گل می کاری و گند می زنی! و قصه می سازی و نقش بازی می کنی و بزن و بکوب و خنده و گریه و فخر و غرور! و کلّن (کلاً !) بی خیالی طی می کنی تا اون موقع که بر می گردی (یا برت می گردونن) چند قدمی در ورودی... (البته ته راهرو سمت راست!)
تازه به خودت میای که ای بابا! چه بی خودی سرمون گرم این اسباب بازی خاکی شد؟!
پاک یادمون رفت باید چی کار باهاش می کردیم...
حالا بیا درستش کن.

بازم به غیرت اون گوسفند پایینیه!! که حد اقل، می دونه چی کار باید بکنه...


پ.ن : از بچگی علاقه ی عجیبی به محیط بیمارستان داشتم! بالاخص بخش اورژانس!! ترافیک فرشته هاس!!! فرشته های تولد، فرشته های مرگ، فرشته های محافظ، فرشته های شفا... و یه سری فرشته که روپوشای سفید وسورمه ای دارن و قبل از آمپول زدن به آدم لبخند می زنن!!

 

نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

گوسفند (شیـــــــرهـــــــ...!) دوشنبه دهم اسفند 1388 11:5

گوسفند از آدمی آگاه تر است!

...

از آن که، بانگ شبان، او را از چرا کردن باز دارد

و آدمی را سخن خدای از مراد خویش باز نمی دارد...


پ.ن: تذکرة الأولیا


نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

کف گرگی! دوشنبه پنجم بهمن 1388 0:21
 

خواهر کوچیکه به بابا:
بابا! یه چیزی به این داداش بگو! دیگه داره خیلی شورشو در میاره!
امروز رفته تو اتاقم، همه جا روگشته، تو کیفمو نیگا کرده، از دفترچه یادداشتم یه ورق کنده، با خودکار سبز خودم!! توش خط خطی کرده، سطل آشغال اتاقشم پر از پوست شکلاته! حالا حقش نیست یه کف گرگی بخوره؟!

بابا: ..[!]


پ.ن۱: با توجه به وضع سیاسی مملکت! دو جور به این معضل و بحران! نگاه می شه:
۱- اونایی که داداش رو می شناسن و می دونن برای چی این کارا رو کرده می گن: "نه" حقش نیست کف گرگی بخوره ولی شکلات زیاد هم ضرر داره!
۲- اونایی که عادت دارن بر اساس گاز های متصاعد شده از دستگاه گوارش حرف بزنن و زندگی پر بارشون روی فونداسیون تحلیل های آبکی بنا شده! می گن: "خب! تجاوز + دزدی + مصادره ی خودکار با رنگ سبز! + غارت شکلات ها + بی تربیتی + دیکتاتوری + کریه بودن چهره ی داداش! + سرکوب + خفقان + زیر پا گذاشتن حقوق خواهر کوچیکا و سلب آزادی بیان + شکنجه ی خواهر کوچیکا و متعصب و متحجر بودن، جرم های غیر قابل بخشش این جرثومه ی فساد و لکه ی ننگ روزگاره! و داداش مذکور باید هر چه سریع تر و به فجیع ترین وضع ممکن، خونه رو ترک کنه و تمام دارایی هاش رو به ما بده!! زنده باد آزادی و برابری!" و در حالی که شعر یار دبستانی رو می خونن، به مقدسات داداش حمله ور شده و به یاری خواهر کوچیکه می شتابن...

 پ.ن۲: برای آشنایی بیشتر با گروه دوم جان! و سرنوشت این معضل و بحران! این جا رو بخونید.

 

نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

یادش به خیر... یکشنبه بیست و هفتم دی 1388 0:13
 

فلاش بک:
اوایل دبیرستان بود که تو راه مدرسه، هم راهم! ازم پرسید: "فلانی* رو قبول داری؟"...
منم گفتم چه جوابی بدم که خوشش بیاد؟!! : "نه!"

فلاش فوروارد!:
بعضی وقتا جرات "نه" گفتن کار دست آدم می ده! (البته بگذریم که من اگه اون موقع جرات داشتم!، غلیظ می گفتم "بعله! چه جورم")

خلاصه این "No!" گفتن همان و ...

شاهد موارد زیر بودن همان:

عشق و عاشقی های کذایی و متعلقات، خیابون گردی های سالم و نا سالم شبانه و روزانه، لات بازی و دعواهای خفن، بازی های محیر العقول! حیات اونا! زیرزمین اینا!! کوچه ی دانش!
بعدش: دانشگاه... دروغ، انکار شدید حقیقت، جعل، دروق!، فریب، تزویر و خوشگل کردن کثافات، هوس... دوروغ!
چه گوارا، سروش، بودا، م.خ.، م.م... [کات!] 

...

 

دانای کل:
ریشه ی تمام موارد ذکر شده را (که بیش از این هاست و همه، در فرقه ای که نویسنده ی وبلاگ هم سابقه ی عضویت در آن را داشته! دیده شده) می توان در اعتقاد های هم فرقه های سابق نویسنده یافت. (این هم از بحث ریشه ای و پرداختن به علت!) در صورت تمایل اول شخص وبلاگ! و مخاطبان عزیز، شمه ای از اعتقاد های مذکور ذکر خواهد شد...
در این جا فقط به ذکر این راهنمایی! بسنده می نماید که این اعتقادها همان اعتقادهایی است که جبهه ی
اصـلـ [بییییب!] و جنبـ [بییییب!] را تشکیل داد. (خودمتوشونبودمدیدم!!)

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.


*"فلانی" همون "لیلی" تو این جا است !

 

نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

دله دیگه... نمی فهمه! سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 23:34
 

قربون دل این مردم برم من!

بعد از چند ماه خون به جیگری بالاخره یه جنمی نشون دادن یه آبی هم به این دل تشنه ی ما رسید...
قربون دل خودمم برم!!
خاک بر سرش!!!
شونصد بار تا حالا (بلکم بیشتر) شبیه اون صحنه های 16 آذر رو دیده و شنیده و صداشو در نیاوورده.
دله دیگه... نمی فهمه!

هر چی بهش می گم این قد کم رو و خجالتی نباش نمی فهمه!
هر چی می گم لازم نیست این قد رعایت حال طرف رو بکنی، چه ربطی داره که طرف فامیل و دوست و آشناس... نمی فهمه!
هر چی می گم داره به مقدساتت توهین می کنه... نمی فهمه!!

دله دیگه... نمی فهمه.
به قول یارو گفتنی: دل که نفهمه، عقل باید بره غاز بچرونه!!


پ.ن: جمله ی آخری قرضی بود! امشب ترکونده بودن این دیالوگای "به کجا چنین شتابان"! عجب نویسنده های عظیم الشانی داره این سریال!

نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

 

(با اجازه ی بر و بچ سریال مسافران)

ستاره: من دیگه دانشگاه نمی رم!  اِه... بسه دیگه! اگه همین جور پیش برم ممکنه تا چند وقت دیگه
           فوق تخصص بگیرم...!!

بهرام:  فوق تخصص؟! چی هست؟ مریضیه؟!

ستاره: نه بابا!
          فوق تخصص یه چیزیه که می دن به اونایی که بیخودی درس می خونن! که بی خیال شن، برن
          سر یه کار دیگه !!

-:       خوب می رن سر چه کاری؟!

-:       می رن به یه سری دیگه که می خوان فوق تخصص بگیرن، درس می دن ...!

-:       اوو...

------------------------------------------

* نتیجه ی اخلاقی: وقتی مشکل بزرگی براتون پیش میاد که نا امیدانه در حلش عاجز می مونید، بهش نگاه کنید و بگید: اوو... !

*حرف رکیک مرتبط با موضوع: "تو درس بخون! چراشو بعداً می فهمی!!"

*نتیجه ی غیر اخلاقی: اگه از بچگی به جای جمله ی رکیک فوق!، به من می گفتن که هر وقت فلان کار رو انجام بدی، این جایزه یا این قدر پول بهت می دیم و منم می رفتم میدیدم برای انجام اون کار باید فلان درس و فلان کتاب رو بخونم و یاد بگیرم،... الآن پورفوسور بودم! یه پورفوسور مفید. مثل گردو! پر فوسفور و مفید!
ولی افسوس که از بچگی، کار برای کارگر بود و درس برای دانشمند! که البت، این دو تا خیلی با هم فرق دارن! اولی یه موجود چرکین و سیاه و کثیف و بی چاره است و دومی یه آقا! با ریش پورفوسوری، خوشبخت و بدون مشکل! که سر در اتاقش نوشته "علم برای علم"...


پ.ن۱: برای بهترین تیکه و لیچار! به اونی که گفت "علم برای علم" جایزه گذاشتم!
پ.ن۲: جایزشم یه مدرک فوق تخصص گوجه ای متالیکه، طلا کاری، تذهیب، درجه یک! مال یه خانم دکتر بوده ... !  

 

نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

دوباره شروع شد! (بود و نبود) چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 23:25
 

آره داداش !!

فاضل نظری می گه:
مستی نه از پیاله و از خم شروع شد   از جاده ی سه شنبه شب قم شروع شد!

ولی حکایت ما یه نمور توفیر داره...

اولندش که سه شنبه شب نبود!  پنج شنبه شب بود!
دومندش... جاده نبود که! کنار دریاچه بود...
سومندش هم، اصلاً قم و جمکران نبود! ولایت خودمون بود!!

حالا بد مستی بود یا نبود و کی بود و کجا بود و من که از فرقه در اومدم و که چی و این جور چیزاش به خودش مربوطه!

ولی بیت دومش همچی بگی نگی خود خودش بود:

آینه خیره شد به من و من به آینه   آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد...


پ.ن۱: سجاد می فهمه چی می گم!
پ.ن۲: این پست اصلاْ معنوی و عرفانی نبود!

نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

نگاه با زاویه 45 درجه <) جمعه پانزدهم آبان 1388 0:15
 

داشتیم کلید اسرار نگاه می کردیم!

پیر مرد بد زات گدایی بود که با دخترش زندگی می کرد.
هم گدایی می کرد، هم برای دور کردن حیوونای خونگی از خونه شون، از صاحباشون پول می گرفت ولی زبون بسته ها رو تو یه کیسه ی سر بسته پرت می کرد تو دریاچه ی بیرون روستا؛ پولایی که جمع می شد هم می داد به دخترش که بریزه تو بانک شهر.

خلاصه آخرش دختره پولا رو ورداشت و با دوست پسرش فلنگو بست!
پیر مرد بد بخت هم مخ پیچه گرفت و زد به آب و تو همون دریاچه غرق شد...

آخر قصه داشتن جسد پیرمردو از آب می کشیدن بیرون و ما هم مشغول تنفر از ذات کثیف و تاسف از عاقبت شنیع! و فحش و لعنت به جد و آبادش بودیم که وسط افکار صمیمانه مون!، خواهر کوچیکه، همون طور که جلوی تلویزیون دراز کشیده بود، با تعجب و مباهات! گفت: "چه جوری نقش به این سختی رو بازی می کنه؟!"


پ.ن1: هی بازیگر! گریه نکن...
پ.ن2: ما همه مون مثل همیم!
پ.ن۳: این سوال آبی (شایدم بنفش) رو از خواهر ما یادگاری داشته باشید! هر وقت، گلاب به روتون، دور از جون ما!، رفتید موال! موقع شستن دست و صورت ماهتون! اون یارو رو که تو آیینه دیدید! از خودتون بپرسید.

 

نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

پل معروف اصفهان! سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 7:5
 

دوست اصفهانیم از خواهر کوچیکه پرسید: "تا حالا اصفهان اومدی؟"

خواهر کوچیکه گفت: "آره، یه بار... نه! دو بار اومدیم!"

- "خوب کجاها رفتی؟"

-"ام... میدون امام... مم...."

دیدم گیر کرده، گفتم: "یه پل بود..."

یه کم فکر کرد...

یهو گفت: "آها... پل وحید" !!

 

نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

ماه واره دوشنبه سی ام شهریور 1388 5:16
 

گزارش شماره n+1، از تیم تحقیقاتی زمین به کونفدراسیون راه شیری...

به نظر می رسد که در این چند ساله ی اخیر، یک بیگ بنگ بزرگ فرهنگی و اجتماعی هم در شهر تهران داشتیم که البته هنوز در این رابطه، گزارش موثقی از مراکز ستاره شناسی به دستمون نرسیده!

انسان هایی که در مناطق ۷۲ملت مانند خوابگاه و پایگاه های نظامی زندگی کرده و چند تا سرک هم به تبعیت از مسافرانی مانند سعدی و ناصرخسرو و مارکوپولوی فقید به این ور و اون ور کشور کشیده اند، می گویند که همه ی ایرانی ها در خیلی حرکات و اخلاق ها مشترکن و می شه با یک نگاه در دیار فرنگ گفت: این یارو، ایرانیه!
ولی انگار "بعضی" ایرانی ها و مخصوصاً تهرانی های امروز (که طی مطالعات میکروسکوپیک و ماکروسکوپیک موجود شناسان اخیر، اکثریت کولونی ها و جمعیت های این "بعضی" توی قسمت هایی موسوم به بالاشهر! دیده شده) با بقیه ایرانی ها فرق می کنن...!
به گفته ی همون انسان ها، یه چیزایی توشون تغییر کرده؛ جنسشون خارجی و بازار مشترک شده...!
جدید شدن!!
به طوری که تمایل شدیدی به سازی به نام "ساز مخالف" پیدا کرده و دچار توهماتی شده اند که خود را صاحب ایران و نظر خود را، نظر همه و لازم الاجرا می دانند...

چیزی که بیشتر از بقیه چیزها در این رابطه به چشم می خورد این است که در بلند ترین نقاط منازل این موجودات، ماه واره هایی از نوع بسیار قدیمی بشقابی به چشم می خورد که همه، رو به یک قبله ی مشترک ایستاده اند و به نظر می رسد، استفاده های فوق العاده مفید این موجودات از این وسیله ی زنگ زده ی معروف به "دایره زنگی"! عامل اصلی این بیگ بنگ بوده است.
به عنوان مثلا:ً موسیقی درمانی!، تمرین لهجه و زبان و لباس و قیافه ی بازار مشترک این ور آب و اون ور آب!، تماشای تصاویری به نام صحنه! و تمرین تحلیل های دینی و سیاسی معروف به تحلیل های آبکی(یا به روایتی، هر چی من دوست دارم!).

طی مطالعات اسناد تاریخی، کاشف به عمل آمد که موجوداتی مشابه، در حدود سی سال زمینی قبل از این به نام "گروه مجاهدین خلق" (که الآن بقایای آن ها به "گروپ منافقین" تغییر نام داده اند)، می زیسته اند. که عین این ها حرف می زدند و همان تحلیل های آبکی را بلد بودند.

طبق تایید کونفدراسون، درجه ی خشونت و حرکت های عجیب و فجیع موسوم به "دیوانه بازی" آن ها هم رو به افزایش بود که به دستور فرمانده ارشد کونفدراسیون، با اسلحه ی گنده ی ignominy نابود شدند.

گزارش فرت...!


 

نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

دم چارلیز ترون گرم! یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 19:16
 

نمی دونم چرا من این قدر نسبت به کت و شلوار و کت و شلوار پوش غریبم؟!
نگاهم به نزدیک ترین دوستا و فامیلا که کت و شلوار رسمی نو تنشونه، عینهو نگاه یه بچه ی تنها، به یه دعوا و فحش و فحش کاری خیابونیه!
چه برسه به یه کت و شلوار پوش صاف و صوف غریبه که یه لبخند مصنوعی هم چاشنی صورتش باشه! اییییی...!!!

ولی دم چارلیز ترون گرم!
!
تو "نوامبر شیرین" یک دست کامل لباس رسمی و کت و شلوار گرون قیمت آقا رو که همیشه می پوشید، صبح زود، قبل از بیدار شدن آقا! تقدیم کرد به سطل آشغال محترم سر کوچه!!
Freedom! no more suits...
و بعد از این واقعه ی مسرت بخش!  چقدر اون تی شرت و شلوار لی و اون سوشرت کلاه دار قرمز، به قیافه ی بهت زده ی نلسون میومد!
سارا جون! دمت گرم!


پ.ن1: تا دیر نشده بگم که "سارا" اسم شخصیت چارلیز ترون(Charlize Theron) بود؛ نه کس دیگه!
پ.ن2: محض اطلاع، نقش نلسون رو هم کیانو ریوز(Keanu Reeves) جون! بازی می کرد.

 

نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

یک شمه از روحیه دانشجویی! جمعه سیزدهم شهریور 1388 12:17

هیچی دل نواز تر از این نیست که با همچین پیامکی از خواب بیدار شی:

طرح n میلیون صلوات برای امام زمان (عج)! [مثلاً] زحمت 20 تاشو شما بکش، ده، پونزده تا شیعه ی دیگه هم منتظر نشستن تا این sms رو براشون بفرستی و ... قص علی هذا!

نمی دونم چه جوری حساب می کنن که آخرش تعداد صلوات ها به n میلیون می رسه؟!
البته، چیزی که مشخصه، اینه که اصلاً کسی نیست که حساب کنه!
مهم، پولیه که به جیب شرکت های محترم مخابراتی می ره که احتمالاً طراحان محترم این خرخوتک بازی ها هم خود شخص شخیصشون هستن!!

اصلاً مهم نیست که وقتی به یکی گیر می دن که توی 13 تومن برای هر sms، هزار و سیصد درصد! بی انصافی خوابیده، در جواب، اس ام اس 22 تومنی رو تحویل بگیرن!؛
مهم اینه که از احساسات مذهبی مردم هم بشه پول درآوورد...


پ.ن۱ : خرخوتک بازی همون جنگولک بازیه!
پ.ن۲ : کاش این غضنفر ما هم یه شرکت انحصاری داشت و کار مردم گیرش بود، به یه نون و نوایی می رسید! نه...؟

نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

کر و کور و لال خریداریم سه شنبه دهم شهریور 1388 23:42
 

ایول!
دختره تو سریاله می گفت: اصالت داشتن، همیشه دلیل برتری نیست!
چه معنی داره که آدم یه کار n هزار ساله ی اشتباه رو به خاطر اصالتش تکرار کنه؟


پ.ن۱: البته این جمله ی دومی رو یادش رفت بگه!
پ.ن۲: خب راست می گه دیگه، بعضی اصالت ها بر می گرده به سلسله ی n هزار ساله ی قابیلی ها!

نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

ر ق ص پنجشنبه یکم مرداد 1388 16:40
 

داشتم تو کاغذها و نوشته های قدیمیم پرسه می زدم که خوردم به یه برگه ی پاره که عمر کلمه هاش حدوداً به دو سالی می رسید ...
ظاهراً یه جور فکر کردن بلند بلند بوده که کلمه هایی که ازش زاییده می شدن به جای امواج صوتی، روی جوهر و کاغذ سوار شده بودن...
توش نوشته بودم:


رقصیدن جلوی دیگران سه تا علت بیشتر نمی تونه داشته باشه!
یا از روی دیوونگیه، یا ابراز خوشحالیه، یا خودنمایی!

اگه ابراز  خوشحالی باشه، یه جور افراطه؛ نشون می ده که طرف یه کم بی ظرفیته! کنترل زیادی رو شادی هاش نداره.
برای این جور افراد، پست و مقام و پول و قدرت، سلاح های خطرناکی می شن؛ نباید بهشون زیاد آزادی عمل داد چون جنبه شو ندارن...
اگه برای خودنمایی باشه، نشون می ده که طرف، وسیله ی بهتری برای جلوه کردن پیدا نکرده؛ یعنی به جای هنر های دیگه که احتمالاً نداشته، از این راه خودشو نشون می ده...
اگه از رو دیوونگی باشه هم که...! خوب آزاده!!
 اگه رقص توی جمع ممنوع باشه، مجبور می شیم شادی هامون رو کنترل کنیم... و برای جلب توجه هم بریم سراغ هنر های احیاناً بهتر دیگه...
فکر کردن که خدا می خواسته حال ما رو بگیره که...


پ.ن: واه واه...! به حق فکرای ندیده و نشنیده!


 

نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

حضرت شانس! پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 1:8
 

رفتنی، خیابونا رو بسته بودن و شعار می دادن

منم با لبخند، کل مسیر چند کیلومتری رو پیاده رفتم

تو راه، چند تفری رو دیدم که می گفتن ما اصلاً رای نمی دیم! کلی تو دلم بهشون بد و بیراه گفتم که چرا دهن کجی می کنن به سرنوشت مردم کشوری که توش زندگی می کنن؟!

برگشتنی، تاکسی گرفتم، دو قدم که اومد تو ترافیک قفل شد و این قدر موند تا پیاده شدیم.

دیگه نه از اون لبخند خبری بود نه از اون نگاه مهربانانه به جوانان غیور تبلیغاتی! که خیابون ها رو بسته بودن...

منتظر بودم یکی از اون خوش رنگاشون بیاد جلوم، تا می خوره بزنمش!!

از اون جایی که حضرت شانس! عنایت ویژه ای به بنده دارن! درست همین موقع، یه جوون خوش سیما و خوش اخلاق جلومو گرفت و گفت: ببخشید آقا! شما به کی رای می دید؟!!!

منم از خدا خواسته تمام خشممو جمع کردم تو چشمام و تمام تجمع های بی معنی که مانع از رسیدن من به قرارم شده بود رو تو صورت طرف دیدم! دستمو مشت کردم و محکم... گفتم: به هیشکی!!

تا اومدم ادامه بدم...

اون جوون خوش رو که هم چنان لبخند خودش رو حفظ کرده بود، با بی توجهی حرفم رو قطع کرد در حالی که به دوربین اون ور خیابون اشاره می کرد، گفت: خیلی ممنون! دوربین مخفی بود!!! دست تکون بده، برو...!


پ.ن: من... من... ! آخه...! ببین...!

 

نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

کی می گه زندگی سخته؟ کی گفت؟!! خودش بگه! دوشنبه چهارم خرداد 1388 14:51
 

دیدید یه مادر، بچه شو بزنه؟ بعد بچه هه از شدت ترس، بپره تو بغل همون مادره؟!

از وقتی خودمو انداختم تو آغوشش! یک روز بد هم ندیدم.


پ.ن۱: خدا رو می گم بابا! این قدرها هم بچه ننه نیستیم!
پ.ن۲: جای توضیح داره، ولی حسش نیست!
پ.ن۳: چند وقتیه... هیچی!

نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

 

یه کم فکر کن.

اووووه!

چه قدر خوندن! چه قدر بهونه! چه قدر قر می زنی؟!

یه کم فکر کن...


 
نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت

جناب فردین! پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 18:36
 

دیروز، سفر مشهد ما حتمی شده بود.

یک جلسه هم برگزار شد و هماهنگی های لازم انجام شد و همه، خوشحال و شاد و خندان، به امید این که دو روز دیگه تو خیابون امام رضا(ع) داریم به سمت حرم قدم می زنیم! جلسه رو ترک کردیم...

پرانتز باز- بنده، یک رفیق عزیز دارم که پروژه ی کارشناسی رو با هم گرفتیم -پرانتز بسته!

شب، یه لحظه با خودم فکر کردم که چه قدر من نامردم!؟ چند هفته است که هر کاری دلم خواسته، کردم؛ هر سفری که پیش اومده، رفتم و رفیق عزیزمون، تنهایی داره کارای پروژه رو انجام می ده. خب! دیگه روم نمی شه این دفعه، بهش بگم که دارم می رم مشهد!...
و صد البته! با توجه به مرام و معرفت نگارنده ی این سطور! دیگه زیاد، فکر کردن لازم نبود!
...
بلند شدم و طی یک حرکت ناگهانی و انتحاری! با آقای ک. تماس گرفتم و مشهد خودم رو با اقتدار هر چه تمام تر! لغو کردم.
...
هنوز یک ساعت نگذشته بود و من، راضی و خرسند از کم کردن روی جناب فردین! نشسته بودم که همون رفیق عزیز! تماس گرفت...

بعد از سلام و احوال پرسی و صحبت های همیشگی درباره ی پروژه، گفتم: "خب! دیگه چه خبر؟!"
گفت: "هیچی! با اجازه تون، فردا داریم با چند تا از دوستامون می ریم مشهد" !!!


پ.ن 1: اشکال نداره! خودم و خودت نداریم که! من نباشم تا تو باشی!!
پ.ن 2: می بینم که... با پ.ن1 بازم روی جناب فردین کم شد!! آخی...
پ.ن 3: البته من اصلاً هم تا اعماقم نسوختم! اشکال نداره که!!!
پ.ن 4: قابل توجه مبتلایان به کنجکاوی حاد! این آقای "ک" دقیقاً همون آقای "ک" توی پست "سفر خارجه" هستن

 

نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

سی صد هزار مرد! چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 1:15

بعضی ها به چپ چپن! بعضی ها به راست راست.
یکی چفیه می اندازه، یکی دستبند سبز می بنده، یکی فشن می کنه، یکی ریش می ذاره، یکی یکی یکی ...
هر کی یه جور!
...
ولی یه وقتایی همه یه جور می شن!
مثلاً چه وقتایی؟مثلاً وقتی پای شهید میاد وسط.
دختر و پسر و عابر و راننده و چوپون و بازاری و فقیر و غنی و لات و لا مذهب و دزد و معتاد و بد وارث و بی وارث می گن: "دمش گرم".
حدود سیصد هزارتا آدم با دم گرم!...
...برای چی رفتن جبهه؟
ها؟
برای کشته شدن؟ نه بابا! سوت خمپاره که میومد، همه خوابیده بودن رو زمین.
برای دفاع از میهن و وطن پرستی؟ آره جون خودت؟ پس چرا اون موقع که روس ها و انگلیس ها از بالا و پایین داشتن مملکت رو می جویدن این حس وطن دوستی گل نکرد؟ مرم که همون مردمن! مثل ماست وایستادن بخت خوشگل من و تو رو نگاه کردن! چند نفری هم که یه جو جیگر داشتن، له شدن!
...
برای چی رفتن؟ این همه آدم؟ کم نبودن ها! اون همه آدم تو انقلاب, اون همه هم تو جنگ.
...
چی کار می خواستن بکنن؟ مگه چه راهی رو می خواستن برن؟ این راه شهید که می گن باید ادامه اش بدیم کجاست؟ چه شکلیه؟
حتمن شکل چادر و چفیه و ریش و ریشه است؟! به به! بالاخره فهمیدیم ملت برای چی کشته شدن؟
...
نه بابا! کجای کاری؟
منو ببین! ... منو نگاه کن!!
امام...
امام یه چیزی در گوشی به اینا گفته بود!
البته بلند گفت ها! همه شنیدن!
به خاطر همون هم بود که دیگه وای نستادن.
به خاطر حرف امام بود.
حرف امام؟!
...

نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

عجب حرفی بود! یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 15:3
 

به خواهر کوچیکه گفتم: اگه گفتی امسال سال چیه؟

گفت: سال جاری!


پ.ن: عجب حرفی بود!

 

نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

دریوزگی! دوشنبه پنجم اسفند 1387 14:4
 

تهران - بزرگراه بسيج مستضعفين! - پارک بسيج - ساعت: حدوداي 9 يا 10 شب.

يکي مون از رشت بود، يکي از اميديه، يکي از همدان!
يه مثلث چند ساله از رفقاي فابريك و پايه هاي ثابت مسابقات سالانه ي [...] كه هر سال همين جا دوباره دور هم جمع مي شديم. البته نه دقيقاً همين جا! ولي يه جايي همين نزديكي ها تو همين شهر شلوغ.

يادش به خير! فك كنم داشتيم يه چيزي مي خورديم يا با هم صحبت مي كرديم يا هردو؛ پارك هم نسبتاً شلوغ بود و هر كي سرش تو كار خودش كه يهو...
سر و صداي يه خانم با شخصيت! توجه همه رو به خودش جلب كرد! يه خانم ميان سال با مانتوي تقريباً آبي نفتي كه با گريه والتماس داشت يه چيزايي درباره ي شوهرش و بيمارستان مي گفت!
رفتيم جلوتر... كنار چند نفري كه دورش جمع شده بودن وايستاديم؛ خانم با همون حالت اضطراب و درماندگي و داد و فرياد ادامه داد: "شوهرم داره مي ميره! تو رو خدا كمك كنيد! داروهاشو بايد بخرم، فقط 9000 تومن! تو رو خدا! فقط 9000 تومن، يكي كمك كنه ..."

با تمام وجودش داد مي زد؛ خيلي ها تحت تاثير قرار گرفتن و بي اختيار دست هاشون رفت تو جيب هاشون و خلاصه يه نمايش جالب بود از تقابل انسانيت و ...، خيلي پول جمع كرد؛ بيشتر از اوني كه مي خواست! ما هم فقط نگاه كرديم! من چشمم به ساعت مچي خانم بود كه شايد بيشتر از 9000 تومن مي ارزيد؛
خلاصه، اون رفت و ما هم رفتيم اون طرف پارك و حدود يك ساعت بعد شايد هم كم تر اون طرف پارك... دوباره سر و صداي يه خانم با شخصيت! توجه همه رو به خودش جلب كرد! يه خانم ميان سال با مانتوي تقريباً آبي نفتي كه با گريه والتماس داشت يه چيزايي درباره ي شوهرش و بيمارستان مي گفت!

----------------------------------------

يه شب تو گلستان شهداي اصفهان، يكي منو كشيد كنار و يواش در گوشم گفت كه از شاهين شهر اومده و تو راه، كيفشو زدن! حالا مي خواد برگرده و فقط 1500 تومن مي خواد؛ مي گفت شمارتو بده فردا پولتو بهت پس مي دم! اتمسفر محيط هم منو گرفته بود! 2000 تومن بهش دادم گفتم برو خوش باش، نمي خواد پس بدي!
حدود يه ساعت بعد كه مي خواستم برم بيرون، همين آقاي كم حافظه!، دوباره جلومو گرفت و گفت كه از شاهين شهر اومده و ...


پ.ن:
بي چاره صندوق صدقات!
بي چاره اون دختر كوچيكه ي تو اون فيلم مستند كه به خاطر ده هزار تومن شهريه ي مدرسه ي روستا! ترك تحصيل كرده بود!
بي چاره آيه ي 273 سوره ي بقره!

 

نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |

توهم آتش سوزی و جو گرفتگی حاد! شنبه نوزدهم بهمن 1387 16:21
 

پسره ی دیوانه!
از کناره های دیوار گرفته بود رفته بود بالا، یه دسته جارو هم داده بودن دستش داشت یکی یکی شیشه های پنجره های کوچیک بالای در انباری رو می شکست!
یکی نبود بگه آخه دیوانه! گیریم تونستی از توی اون پنجره های 30 سانت در 30 سانت رد شی، بعدش چی؟! پشتش که خالیه، بن بسته!
بد جوری جو گیر شده بودن!
آقاهه رو کشیدیم پایین دیدیم چند نفر دیگه افتادن به جون در پایین همون پنجره ها! قفلش که نشکست،  چند نفر دیگه اضافه شدن و کل در آهنی رو از جا کندن! بعد که دیدن پشتش خبری نیست ول کردن رفتن!
صدای جیغ و داد خانوما هم که ساکت نمی شد. یکی می گفت:"تورو خدا کمک کنید!" اون یکی داد می زد:"تو حموم! اونایی رو که تو حمومن نجات بدید"
یه کم اون ور تر، یکی، از کناره ی حفاظ بالکن طبقه اول کشیده بود بالا، با یه تیکه ی بزرگ از حفاظی که کنده شده بود، یه سرسره درست کرده بود و داشت یکی یکی دختر ها رو سر می داد پایین!

ادامه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعید  | لینک ثابت |